تبلیغات
VIXX Iranian Fanclub - Love , Kill , Death Ep15
ST☆RLIGHT For Ever
[ ]
 
 
Love , Kill , Death Ep15
نظرات
قسمت پانزدهم



×از این به بعد داستان راس ساعت 12 بامداد گذاشته میشه.×

ان قادر به هیچکاری نبود.بهت زده بود و نمیتونست کاری که راوی کرده رو تحلیل کنه.حس میکرد مغزش از هر فکر خالیه.وقتی فهمید دقیقا چه اتفاقی افتاده دستش رو روی سینه ی راوی گذشت و به شدت هلش داد عقب.

راوی هیچوقت همچین حس خوبی نداشت.ان واقعا عاااالی بود.یک درصد هم از کارش پشیمون نبود.بهترین تجربه ش بود و واقعا دلش نمیخواست از ان جدا بشه ولی ان مانع شد.

ان داد زد:"چه غلطی کردی؟"

راوی هنوز مبهوت بود.واقعا بهترین حس زندگیش رو تجربه کرده بود.اون واقعا عاشق ان بود.

ان عصبی شد:"تو..تو به چه جراتی...تو ...چطور جرات کردی؟؟"

و با عصبانیت از جاش بلند شد و در رو باز کرد و به راوی گفت:"بیرون..."

راوی لال شده بود.نمیتونست حرفی بزنه.رفت سمت در ،ولی قبل از خروج وقتی که داشت از کنار ان رد میشد مکث کرد،سرش رو سمت ان برگردوند و آروم زمزمه کرد:"دوستت دارم ان..."بعد قدم هاش رو تند کرد و از اتاق بیرون رفت.

ان در رو به هم کوبوند و همونجا پشت در نشست.قلبش به حدی تند میزد که میترسید راوی صداش رو از پشت در هم بشنوه.در واقع ان بعد از عشق اولش دیگه هیچوقت دنبال عشق نبود،ولی خودش حس میکرد بعد از اومدن بینی و صمیمت بیش از حدش با راوی ، تنها حسی که توی وجودش خیلی رشد کرده بود حسادت بود.این که چرا راوی با هونگبین صمیمی تره ، چرا بهش غذا میده و به فکر خورد و خوراکشه ، چرا خیلی وقتا با هم خلوت میکنن در صورتی که راوی با اون در حد یه دوست عادی حرف میزنه،چرا دوست داره با بینی بره بیرون و گردش ولی با ان جز ماموریت جایی نمیره و از همه مهمتر اینکه اینهمه عکس دو نفره با هونگبین توی اتاقش هست درصورتی که ان یادش نمیومد حتی یه عکس هم با راوی داشته باشه،از کی این حس ها توی وجودش رشد کرده بود نمیدونست.فقط میدونست با اومدن بینی حقیقت احساسش به راوی رو فهمیده بود.امشب بعد از کار راوی ، خیلی شوکه شده بود...فک نمیکرد که راوی بهش احساسی داشته باشه،شاید هم نداره ، شاید همش هــ..ــو..ســه،شاید فکر میکنه که ان رو دوست داره ولی در واقع فقط تحت تاثیر جذابیت ان قرار گرفته.در واقع خودش امیدوار بود این کار راوی واقعا از روی عشق باشه ولی با فکر ها و نتیجه گیری اخرش شک به دلش افتاد و این بدترین حس دنیا بود.زانوهاش رو توی شکمش جمع کرد و سرش رو روی زانوهاش گذاشت.

دینگ دینگ...صدای پیامک گوشیش اومد.

با بی حوصلگی از جاش بلند شد.سردش شده بود.هنوز حوله تنش بود و هوای اتاق هم سرد بود.با بی حالی سمت گوشیش رفت ،روی تختش بود.لبه ی تخت نشست و گوشی رو برداشت ، پیامک از راوی بود.دستش میلرزید،پیامک رو باز کرد:"معذرت میخوام."

ان جوابی نداد.اشک توی چشم هاش حلقه زده،بدترین حس دنیا رو داشت.بلاتکلیفی توی عشق.واقعا سخت بود،واقعا دردناک بود ، حس میکرد قلبش داره از درد تکه تکه میشه.

دینگ دینگ.یه پیامک دیگه از راوی:"واقعا متاسفم...خودت رو اذیت نکن."

اولین قطره اشک از چشم هاش پایین افتاد.الان که فکر میکرد میدید تنها کسی که توی همه شرایط هوای ان رو داشت و نگرانش میشد راوی بود.همیشه راوی کوچکترین حرکات ان رو زیر نظر داشت و این همیشه برای ان خیلی لذت بخش بود.

دینگ دینگ.پیامک بعد صحت این موضوع رو مشخص کرد:"میدونم هنوز لباس نپوشیدی.هوا سرده.سرما میخوری.سریع لباست رو بپوش.دوست ندارم بخاطر من مریض بشی.من ارزشش رو ندارم."

قطره ی دوم هم با سماجت روی گونه ش غلتید.و قطرات بعد بدون اینکه بفهمه از چشم هاش جاری شدن.کی گفته مردها گریه نمیکنن؟مرد ها هم به گریه نیاز دارند،گاهی انقدر فشاری که روی یه مرد هست زیاد میشه که بی اختیار اشک هاش جاری میشه و الان ان دقیقا توی همین شرایط بود...باید چه برداشتی از این حرف های راوی داشته باشه؟یاد جمله ی آخر راوی در اتاقش افتاد"دوستت دارم ان..."بنظر میومد خیلی صادقانه و خالصانه گفته بود ولی ان نمیتونست فقط به تصورات خودش تکیه کنه و بعد هم تصمیم گیری کنه.

لباس هاش رو پوشید ولی هنوز سردرگم و گیج بود با تموم این تفکرات و این شک و دودلی بازم وقتی به اون لحظه و کاری که راوی کرده بود فکر میکرد هیجان زده میشد و قلبش تند میزد.دروغ چرا، اونم واقعا لذ ـت برده بود.

دینگ دینگ.بازم پیامک راوی:"ان هیونگ انقدر ازم ناراحتی که جوابمو نمیدی؟"

10 ثانیه بعد..دینگ دینگ.پیامک راوی:"هیونگ یه چیزی بگو...غلط کردم هیونگ.فقط بگو ازم ناراحت نیستی.خوابم نمیبره.بگو که بخشیدیم.هیونگ اشتباه کردم.هیونگ دیگه اینکارو نمیکنم."

ان حس کرد قلبش فشرده شده ، دوست نداشت راوی رو تحت فشار بذاره ولی دست هاش برای جواب دادن همراهی نمیکرد.

دینگ دینگ.پیامک:"هیونگ پیامک هام اذیتت میکنه؟هیونگ عذر میخوام.فقط یه کلمه.بگو که ازم ناراحت نیستی.قول میدم دیگه پیام ندم."

دینگ دینگ.پیامک بعدی:"متاسفم.جدا میگم.همش دارم خودمو سرزنش میکنم.لعنت به من.من که شیش سال تحمل کرده بودم ، باید بیشتر تحمل میکردم.چرا نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.چرا...لعنت بهت راوی....لعنت"

ان تعجب کرد.شیش سال؟یعنی چی؟منظورش چیه؟انقدر حس کنجکاویش زیاد بود که بی اختبار تایپ کرد:"شیش سال؟"

راوی که بالاخره بعد از هفت پیامک جواب گرفته بود جواب داد:"آره شیش سال."

ان نوشت:"شیش سال چی؟"

راوی نوشت:"شیش سال عاشق تو بودن"

++++++++++++++++++++++++++++

لئو با شنیدن صدای زنگ گوشیش چشم هاش رو باز کرد و با دیدن هونگبین که کنارش خواب بود لبخند بی سابقه ای روی لباش جا خوش کرد.خیلی زیبا بود ، حتی توی خواب.خیل خوشحال بود که الان این موجود زیبا متعلق به اونه.هونگبین تموم شب بدون ذره ای تکون خورد اضافه یا کابوس شبانه توی آغــ..ــوش لئو خوابیده بود.مشخص بود خواب خوبی رفته.سریع گوشی رو از میز کنار تخت برداشت،اصلا دلش نمیخواست هونگبینش بیدار بشه.تماس رو جواب داد و آروم از جاش بلند شد و سمت دیگه ی اتاق رفت تا صداش بینی رو از خواب بیدار نکنه.مرد پشت خط کسی بود که براش اطلاعات کاملی رو پیدا میکرد و منبع اصلی اطلاعات لئو بود.

مرد:"چی شد؟بدستش اوردی؟"

لئو:"آره توی صندوق پست همیشگی گذاشتمش."

مرد:"به بچه ها میگن برام بیارنش ، اطلاعاتش رو دیدی؟"

لئو :"آره،اسم کامل با یه سری جرم های مشخص."

مرد:"باشه ولی میدونی که با کشتن اون پیرمرد اونم با اون وضع فجیع ، باید یه مدت صبر کنیم تا آب ها از آسیاب مبیافته.یه مدت کاری نکن.به زندگی شخصیت ادامه بده.چیزی فهمیدم برات ایمیل میکنم."

لئو:"باشه."

مرد تلفن رو قطغ کرد و لئو به این فکر کرد که باید یه مدت به زندگی عادیشون ادامه بدن تا ته و توی زندگی آپوپتوسیس رو براش بفرستن.


مرتبط با:
دوشنبه 10 فروردین 1394ساعت : 12:11 ب.ظ| نویسنده : Yaseman
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
kimia دوشنبه 10 فروردین 1394 08:02 ب.ظ
خواهش میشهمن فقط واقعیتو میگم ، ینی اینارو میخونم بعد سریع میام نظرمو میگم ، اینطوری خودمم خالی میشم والا بخدا ، دور و ورم هییییییچ کی پاپری نیست که باحاش صحبت کنم واسه همین اینجا زیاد میحرفم
Yaseman پاسخ داد:
عزیز دلمیـــ تو
zohre دوشنبه 10 فروردین 1394 09:55 ق.ظ
واای قسمت پیامای راوی عااالیییی بود
Yaseman پاسخ داد:
مرسیــــــــــــ عشقمــــــــــ
relV دوشنبه 10 فروردین 1394 07:06 ق.ظ
عکسای یوتوپیارو دیدین هفتیر دستشونه؟؟؟ادم د فیک تو میفته.وای اونجا چقد س.کشی شده بودن
Yaseman پاسخ داد:
اوهومــــ
mohaddese دوشنبه 10 فروردین 1394 05:38 ق.ظ
وااى من نت پیدا کردم دارم از داستان عکس میگیرم برم بخونم!!باید جالب شده باشه!
Yaseman پاسخ داد:
بار بعد که نت پیدا کردی نظرتم بگو
مهسا یکشنبه 9 فروردین 1394 09:03 ب.ظ
فقط منتظرم فردا شه و زوج کیوک تشکیل شه
Yaseman پاسخ داد:
kimia یکشنبه 9 فروردین 1394 09:00 ب.ظ
وااااااااای رااااستییییی این عکسای یوتوپیا هسس واسه بیوتیفول کیلر تفنگ گرفتن دستشون ، من هی اون عکسا رو میبینم هی یاد این داستان میوفتمخخخخ ان ،لعو ، کن ، همشون تفنگ دستشونه اصن کلا به طرز جالبی همه چیزه این کنسرته با این داستانه یکیه هم اون تفنگا هم دیگه اینکه عکسایی که دو نفره گرفتن واسه کنسرت (اون عکس سفیدا)که به گفته ی ان بخاطر اجراهای شریکیشونم هس ، دقیقا همین زوجای داستانن
Yaseman پاسخ داد:
آره...خیلیــــ اتفاقیـــــعشقیــــ
kimia یکشنبه 9 فروردین 1394 08:57 ب.ظ
الهییییییی بگردممممممم انووووو مننننننننن ..... راویی چه ناراحت شدددددددددددد بعدش ناااااااازییییی وااااااای اونجا که ان اشکاش دونه دونه نیریخت من نصف بدنم سرد میشدددد ... الهییییی نااااااازییییی
Yaseman پاسخ داد:
الهیـــــــــــــی عزیزمــــــــــــ...
کیمیا جز محدود خواننده هایی که هستی که که عاشق کامنت هاتم...میدونی چرا؟
چون نظرت رو درباره خط به خط داستان میگی.
این که کجا تحت تاثیرت قرار داده ...
کامنت هات بهم اعتماد بنفس میده.عاشقنمــ دختر
newsha یکشنبه 9 فروردین 1394 08:55 ب.ظ
ان و راوی...
بیچاره راوی شیش سال انو دوست داشت حالا که اعتراف کردم ان اینطوری کرد
آخی یاد قسمتای اول افتادم که راوی تیر خورد ان چقدر هواشو داشت
Yaseman پاسخ داد:
خب خیلی یهویی بود...ان اصلا تو این فازا نبود...والااوهومــــ
ملیکا یکشنبه 9 فروردین 1394 08:51 ب.ظ
جای کن و هیوک خالی لعو بینشون موفق تر بوده فعلا!
Yaseman پاسخ داد:
اوهومـــ
vixx girl یکشنبه 9 فروردین 1394 08:30 ب.ظ
mamaniiiii merc vaghan natanha arzeshe khondano dare balke 6666666666666666666666666666666666666666 bekhooni kame merc eshgham kheyli khob bood valy sahne n manam gerye kardam
Yaseman پاسخ داد:
خواهشــ عزیزمــواااقعا؟؟؟مرسیــــ عزیزمــــ
leyla.pjm یکشنبه 9 فروردین 1394 08:15 ب.ظ
دلم ب همین ان خوش بود .... هعی ...
کی گفته مرد ها گریه نمیکنن . ی لحظه حس کردم یاسی داره حرف میزنه و داستان تموم شده...
مرسی یاس ِ من .
Yaseman پاسخ داد:
چرا خوش بود؟کوفت تو هم... فاطمه هم گاهی همینو میگه...اخه شما با من خیلی آشنا هستین و اخلاقمومیشناسین واسه همین لحنم که توی داستانه رو هم تشخیص میدین ولی بقیه اینجور نیستن.واسه همینه میگم داستان روت تاثیر نذاره چون همش زاده ی تخیل منهفداتــ عشقمـــ
مریم جین یکشنبه 9 فروردین 1394 08:11 ب.ظ
مثل همیشه عالی ولی کم:((بود
Yaseman پاسخ داد:
اذیت نکن دیگه خیلی نوشتم آبجی
صنم یکشنبه 9 فروردین 1394 08:10 ب.ظ
ان که راویو انداخت بیرون نمیدونم چرا من اشکم در اومد!!!!راستی به زهره هم بگو داستانشو بذاره دیگه خسته شدم از انتظار
Yaseman پاسخ داد:
بس که مظلومانه بود بچه م
ثمین یکشنبه 9 فروردین 1394 08:06 ب.ظ
یاسمن جون مرسی خیلی قشنگ نوشتی.الان فقط اعتراف کن به هیوک مونده شایدم هیوک به کن
Yaseman پاسخ داد:
فداتــــ عزیزم...آره
mehrta یکشنبه 9 فروردین 1394 08:05 ب.ظ
اننننننننننننننننن.!!!!!!
جیغغغغغغغغغغغغغغغ!!!!!!
راویییییییییی!!!!!!!!!
جیغغغغغغغغغغغغغغغ!!!
لئوووووووووووو!!!
جیغغغغغغغغغغغغغ!!!
هونگبیننننننننننن!!!!!!!!!!!
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!!
خبری از کن و هیوک نبود.چرا؟
Yaseman پاسخ داد:
خب چون این قسمت سهمیه ش تموم شده بود
سما یکشنبه 9 فروردین 1394 08:04 ب.ظ
چه رمانتیک. وای ان چرا راویو بیرون کردی داداشم گناه داش
Yaseman پاسخ داد:
fati یکشنبه 9 فروردین 1394 08:03 ب.ظ
wooooooooooooowwww.
عالیییی بوووووود.دمت گرم.لعوبین خلییی جیگییلیییننننن...الهی
زود تمومش کن دیگه,زبونم مو دراورد بس ک گفتم
Yaseman پاسخ داد:
مینو یکشنبه 9 فروردین 1394 08:00 ب.ظ
خیلی قشنگ بود فقط کاش صحنه لعوبین بیشتر طول میکشید
Yaseman پاسخ داد:
لئوبین رو دیشب داشتیم...الان وقته بقیه زوج ها مشخص بشن
ساحل یکشنبه 9 فروردین 1394 07:59 ب.ظ
اخی راوی دلش شکست عسیسم
Yaseman پاسخ داد:
راوی
مریم یکشنبه 9 فروردین 1394 07:59 ب.ظ
دستت درد نکنه عزیزم خسته نباشی
Yaseman پاسخ داد:
خواهش فداتـــت..زنده باشی
شمیم یکشنبه 9 فروردین 1394 07:58 ب.ظ
اخی ان و راوی چ زوج نازین
Yaseman پاسخ داد:
مرسی عزیز...چشماتــ ناز مبینبیه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
تاسیس فنکلاب:13.12.29
ایجاد کننده ی کلاب : Zobaek
مدیر اصلی کلاب و مترجم : Yaseman
مدیر وب سایت : Yaseman
موضوعات
آرشیو مطالب
نویسندگان
برچسب ها
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :