تبلیغات
VIXX Iranian Fanclub - Love , Kill , Death Ep17
ST☆RLIGHT For Ever
[ ]
 
 
Love , Kill , Death Ep17
نظرات
قسمت هفدهم،شرمنده که دیر شد این اینترنت مزخرف باز قطع بود
نطرات قسمت قبل خیلی کم بوداگه نظرات این قسمت کمتر از بیست باشه قسمت بعد رو فردا نمیذارم.

مرسی از همه ی کسایی که نظر گذاشته بودن.میدونید که عاشقتونم،نه؟

×قسمت بعد قسمت آخر میشه×



×از این به بعد داستان راس ساعت 12 بامداد گذاشته میشه.×

یک ماه بعد

 

این یک ماه همه چیز عالی پیش رفت.پسرا برای یه ماه آدم کشی و قتل و شکنجه و اطلاعات گرفتن و ماموریت و همه چیز رو تعطیل کردند و فقط زندگی کردند.زندگی به معنای واقعی ، از مسافرت و گردش و شب بیداری های دوستانه گرفته تا قرار های رمانتیک و سوپرایزهای به یاد موندنی.این یک ماه برای پسرها به معنی زندگی دوباره بود.پسراها بعد از یازده سال بالاخره از ته دل خندیدن،شاد بودن و عشق ورزیدند و حق خودشون رو حتی اگه شده برای یک ماه از سرنوشت شومشون گرفتن.

+++++++++++++++++++

تازه از رستوران برگشته بودند.تموم راه به شوخی های کن و سر به سر گذاشتن های راوی و هونگبین خندیده بودن،ان بلافاصله بعد از راوی از ماشین پیاده شد و با لبخند پهنی که یک ماه بود مهمون لب هاش شده بود به کن گفت:"بسه چرت و پرت گفتن،پیاده شو."

کن لبخند پهن و دندون نمایی زد و گفت:"چشم قربان..."

و همراه هیوک پیاده شد.هونگبین که هنوز از حرف های کن لبخند به لب داشت پیاده شد و همزمان گوشی لئو زنگ خورد.،لئو دستش رو توی جیبش کرد و گوشی رو بیرون اورد و درحالی که دکمه ی اتصال رو میزد به دنبال بینی از ماشین بیرون اومد و کنار هونگبین که منتظرش بود رفت و همگی با هم سمت ورودی خونه رفتند.کن هنوز به شوخی هاش ادامه میداد و لئو با شنیدن حرف های پشت خط به جای اینکه بخاطر حرف های کن لبخند محو همیشگی روی لبهاش باشه اخم هاش لحظه به لحظه بیشتر توی هم گره میخورد.

بالاخره ان کلید انداخت و در رو باز کرد و کن و هیوک با سر و صدا کفش هاشون رو دراوردن و سمت مبل های هال رفتن و روشون ولو شدن،راوی هم روی قالیچه ی کف هال به پشت خوابید. ولی هونگبین و ان با تعجب به قیافه ی اخم آلود لئو نگاه میکردن.لئو بهشون اشاره کرد برن داخل و خودش برگشت و راه مخالف رو در پیش گرفت و روی یکی از نیمکت های حیاط نشست.

ان و هونگبین به هم نگاه کردند  و شونه ای بالا انداختن،میدونستن تا لئو نخواد نمیتونن بفهمن قضیه چیه پس با هم وارد خونه شدن و به پسرا پیوستن.

راوی در حالی که هنوز کف هال دراز کشیده بود ،به ان اشاره کرد که لئو کجاست و ان هم شونه ای به معنای نمیدونم بالا انداخت.هونگبین سمت اشپزخونه رفت و شیش تا قهوه ی داغ آماده کرد و با خودش اورد.در این حین لئو هم بهشون پیوسته بود.

همه ی پسرا دور هم جمع بودن،فنجون مخصوص لئو رو دستش داد و لئو سری به معنای تشکر تکون داد و به بخاری که از فنجون بالا میومد خیره شد.هونگبین قهوه ها رو به بقیه هم تعارف کرد و در نهایت خودش هم فنجون به دست کنار لئو نشست.

ان:"نمیخوای بگی چی شده؟"

لئو:"اقای پارک زنگ زد."

ان:"و چی گفت؟"

لئو سکوت کرد و بعد از چند ثانیه گفت:"هویتش مشخص شده."

همه ی پسرا از شوک و هیجان صداشون در نمیومد.

ان گفت:"یعنی...یعنی تموم شد؟بالاخره پیداش کردیم؟"

لئو سری به نشونه ی تایید تکون داد و گفت:"خواستن زودتر کار رو یکسره کنیم."

در واقع هیچ کدوم از پسرا راضی نبودن.تازه زندگیشون روی روال افتاده بود و اونا نمیخواستن همه چیز رو از دست بدن و از طرفی میدونستن ریسک مواجه شدن با گروه آپوپتوسیس بالاست.تاحالا فقط خودشون بودن و خودشون ، بدون هیچ دلبستگی ای، ولی الان دیگه فقط پای حودشون وسط نبود،الان هیوک و هونگبین هم پاشون گیر بود و این دغده ی پسرا رو بیشتر میکرد.

+++++++++++++++++++++++

یک هفته بود که کلینیک آپوپتوسیس رو زیر نظر داشتن،تموم جزئیات بررسی شده بود و نقشه آماده بود.ساختمون یک کلینیک معروف و مجهز بود که ظاهرا فقط یک طبقه بود و ولی در واقع یک طبقه هم زیرزمین بود و آپوپتوسیس که الان میدونستن جراح زیبایی ـه و فامیلش کانگ ـه تموم فعالیت های کثیفش رو اونجا انجام میداد.اونجور که آقای پارک گفته بود کار اصلیش قاچاق اعضای بدن انسان بوده.

+++++++++++++++++++++++

صبح در کمال مخالفت هونگبین و هیوک باهاشون خداحافظی کرده بودن و ازشون خواسته بودن طبق معمول به دانشگاه برن، ولی بهشون قول دادن که سالم برگردن.از همه نگران تر هونگبین بود ، حالا که فهمیده بود استاد خودش،استادی که باهاش خیلی صمیمی بود، باعث و بانی همه ی مشکلاتشونه نمیتونست لئو رو تنها بذاره.چرا بهش شک نکرده بود؟وقتی استاد کانگ اونطور غیرطبیعی خواسته بود بهش نزدیک بشه.چرا نفهمیده بود؟

+++++++++++++++++++++++

ان کلاه لبه دار مشکی رو روی سرش گذاشت و سمت ورودی کلینیک رفت،از جلوی تنها نگهبان گذشت و به راهش ادامه داد.نگهبان بلند گفت:"هی آقا ، کلینیک تعطیله."

ان ولی بی توجه به راهش ادامه داد و مرد که دید پسر جوان بهش توجه نمیکنه سمتش رفت و با خشونت دستش رو کشید،ان که دید به اندازه ی کافی از دید دوربین های مدار بسته ی جلوی کلینیک خارج شده ، دست مرد رو پیچوند و به دیوار کوبوندش و با یه ضربه ای تمیز به گیجگاه مرد نگهبان،بیهوشش کرد.

پسرا با اشاره ی ان سمتش رفتند و راوی کت چرم ان رو بهش داد ، ان سریع پوشیدش و پشت پسرا راه افتاد.با احتیاط داخل رفتن.طبقه ی اول خبری نبود،پیچیدن سمت چپ تا انتهای راهرو رفتن ، در سفید رنگ رو باز کردن و با دیدن راه پله ی فلزی طولانی لبخندی روی لب هاشون نشست.راه پله رو تا نیمه پایین رفته بودند که با صدای شلیک گارد گرفتن و با دیدن چند مرد مسلح شروع به تیراندازی کردن وقتی دخلِ همه رو اوردن ، باسرعت بیشتری به راهشون ادامه دادن و پایین رفتن.

سالن اصلی،سالن بزرگی بود و انتهاش یه راه روی بزرگ بود،دور تا دور سالن در بود،لئو نزدیک ترین در رو باز کرد و با دیدن کلی جسد که به دیوار اویزون بودن خشکش زد،پسر ها پشت سرش به داخل اتاق نگاه کردن.ان بلافاصله حس کرد دل و روده ش به هم می پیچه و نزدیک بود بالا بیاره که راوی کمکش کرد و از در دورش کرد.لئو و کن بهت زده به جسد ها نگاه میکردن.بچه ، جوون ، پیر ، مرد ، زن.

کن با حالت انزجار گفت:"واقعا حقشه که بمیره."

لئوی همیشه خونسرد حالا به شدت عصبی بود و با حرص گفت:"خودم میکشمش."

صدای تیراندازی باعث شد لئو و کن دست از نگاه کردن جسد های تکه پاره و اندام ها و بافت های بدن که جا به جا توی سطل های یخ و شیشه های در بسته غرق در خون بودن چشم بردارن.

کن و لئو با دیدن ان و راوی در حال تیراندازی اسلحه شون رو سمت گروه جدید از مرد های مسلح نشونه رفتن و شروع به تیراندازی کردن،فقط یه لحظه طول کشید لئو، فردی که شبیه عکس آپوپتوسیس بود رو پشت گروه جدیدی از مرد های مسلح که تازه داشتن بهشون نزدیک میشدن ببینه، که داشت سمت در یکی از اتاق های انتهای راهرو میدوید.سریع گفت:"بچه ها اوناهاش،پشت گروه دوم."

پسرا هم با دیدن آپوپتوسیس سرعت تیراندازیشون رو بالا بردن تا زودتر بتونن برن سراغ پیرمرد.

+++++++++++++++++++++++

نزدیک به ده گروه مرد مسلح رو با خاک یکسان کرده بودن و دیگه حسابی خسته شده بودن و به زحمت چند نفر آخر رو کشتن،لئو بدون اینکه منتظر پسرا بمونه سریع سمت اتاقی که آپوپتوسیس واردش شده بود رفت و در رو باز کرد.با دیدن اتاق بزرگ که خالی بود،قدمی داخل گذاشت.میدونست که دیگه نه محافظی مونده،نه زیردستی،مطمئنا فقط آپوپتوسیس مونده بود،تک و تنها.

همون اولین قدم کافی بود که متوجه در مخفی گوشه ی اتاق بشه.قدم هاش رو تند تر کرد و سمت در رفت.پسرا تقریبا بهش رسیده بودن،دست لئو سمت دستگیره در رفت و طی یک حرکت بازش کرد و چهار پسر با هم وارد اتاق شدن.اتاق L شکل بود بنابراین پسرا جلو رفتن و سمت چپ پیچیدن.

لئو با دیدن صحنه ی رو به رو نفسش حبس شدن.آپوپتوسیس بازوش رو دور گردن شخصی حلقه کرده بود و اسلحه ی معروف طلایی رنگش رو روی شقیقه ی اون فرد گذاشته بود.

کن و راوی دهنشون باز مونده بود و ان آروم لب زد:"هونگبیناااا..."


مرتبط با:
چهارشنبه 12 فروردین 1394ساعت : 12:44 ب.ظ| نویسنده : Yaseman
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
FYUK چهارشنبه 12 فروردین 1394 09:29 ب.ظ
این هونگبینم پدرمونو در اورد!همش میاد گره میندازه تو کار اینا
Yaseman پاسخ داد:
زود قسمت اخر رو دان کن و نظر بده
سوده چهارشنبه 12 فروردین 1394 07:59 ب.ظ
اجی سر گذاشتن قسمت اخرم مارو داری دق میدیا
Yaseman پاسخ داد:
عزیزمیـــــــ...شرمنده
shabnam چهارشنبه 12 فروردین 1394 06:48 ب.ظ
اون قسمت جسد های آویزون و تیکه تیکه شده خیلی خوب بود...........
عالی بووووووووود عزیزم مرسی
Yaseman پاسخ داد:
میبینم تو هم مثل خودم خشونت دوستی
عزیز دلیــــــــ خانوممــــــ
mohaddese چهارشنبه 12 فروردین 1394 11:34 ق.ظ
خب بالاخرهه من از مسافرت برگشتم...همه داستانو خوندم عالى بوووووود حرف نداشت!چیزى ندارم بگم جز اینکه تشکر کنم...
بعد ده روز مسافرت هونگمو سالم میخوااام نکنه مویى از سرش کم شه هاااااا...اونوقت خودت میدونى و اون لعو ادم کش و ما استارلایتاااااا
Yaseman پاسخ داد:
عزیز دلیــــــ...سفر خوش عزیزم..خوبــــ بود حالا؟
عزیز دلم منی تو عشقمــــــ...خوشحالم دوست داشتی
mehrta چهارشنبه 12 فروردین 1394 04:44 ق.ظ
نه داره تموم می شه نگووووووووو!
هونگبین به در خواست مرده به لئو نزدیک شد؟
Yaseman پاسخ داد:
اوهومــــــــ....نه بابا
newsha سه شنبه 11 فروردین 1394 10:51 ب.ظ
اوه اوه چقدررر نظر
هیچی مثل اون تیکه نبود که ان کلاه رو میذاره نگهبان رو میزنه بعدم کتشو میپوشه
واقعا این قسمت فوق العاده بود همه چی رو کامل توضیح دادی انگار آدم داره فیلم میبینه
یعنیاااا فقط امیدوارم یجوری طرف رو بکشن که همه ی حرصم خالی شهبچه های بیچاره
Yaseman پاسخ داد:
آره، مثل اینکه تهدیدم کارساز بوده
الهی بگردم...خوشحالم دوست داشتی عزیزمــــــ
تارا سه شنبه 11 فروردین 1394 10:08 ب.ظ
اخىش بلاخره به اپوپتوسىس رسىدن بزنن نفلش کنن
ولى نکنه هوپگى چىزىش بشه
Yaseman پاسخ داد:
kimia سه شنبه 11 فروردین 1394 09:35 ب.ظ
اوه اوه پس باید ترسید ازت وووی من این همه هندونرو با چه ببرم ؟؟؟کامیونم کمه ، وووووویییی خواهش میکنم باباااا ، من که میگم خودم دوس دارم بنویسم و تمام حسامو انتقال بدم ، والا بخدا... اصن از وقتی این وب و پیدا کردم و دیدم دیوونه مثه خودم زیاده انقددددددد خوشحااااااالم چوووون دریغ از یک نفر که کی پاپی باشه و اون به کنار استارلایت بخدا الان قشنگ خالی شدم دیگه داستان چسبید
Yaseman پاسخ داد:
آره جو بگیره منو نابود میکنم کلابواختیار داری عزیزمـــــعشقیــــــ
ترانه سه شنبه 11 فروردین 1394 09:21 ب.ظ
حس میکنم بی فیک ویکس میمیرم بدجور بهش عاذت کردم
Yaseman پاسخ داد:
خدانکنه عزیزم...داستان زهره هست....نبینم غصه بخوری
گیلدا سه شنبه 11 فروردین 1394 09:20 ب.ظ
خخخخخ بچه ها چ تند تند از ترسشون نظر میذارن!!!!!!
اونی جونی مرسی
Yaseman پاسخ داد:
آره والا...مگه تهدید کنمفداتـــــــ عزیزمــــــــمن از تو ممنونم که وقت گذاشتی و خوندی
سه شنبه 11 فروردین 1394 09:18 ب.ظ
نه بابا چون تا حالا صرفا هویج بودمو بی نظر دادن فقط قیکو خوندم میگم
Yaseman پاسخ داد:
عزیز دلیــــ...پس فیک خون قهاریــــ...به هر حال خوشحالم که دوست داری خانوم بی نام
kimia سه شنبه 11 فروردین 1394 09:16 ب.ظ
هووووووورااااااااا 24 تا نظرررررر ، خخخخ مثه انکه تا تهدید نکنی کارساز نیست
Yaseman پاسخ داد:
میبینی تو رو خدا آبجی؟قسمت قبل داستان نظرات رو که دیدم افسرده شدم.اگه نظر همون 11 نفرتون هم نبود کلا دور داستان رو خط میکشیدم و داستانمو پاک میکردم.از این کارا زیاد میکنم
پرنیان سه شنبه 11 فروردین 1394 09:15 ب.ظ
وای خیلی خوب مینویسی خداییش حال کردم حسابیاااا
Yaseman پاسخ داد:
خوشحالم که فکر میکنی خوب مینویسم
kimia سه شنبه 11 فروردین 1394 09:11 ب.ظ
هه هه فک کرده اینترنت ... شوخی؟؟؟اونم با من؟؟؟فک کرده خصوصی بفرسته من نمی تونم درستش کنم
Yaseman پاسخ داد:
عزیز دلیــــــــ تو
ファファ سه شنبه 11 فروردین 1394 09:10 ب.ظ
.....\
من بیبی م رو از تو میخوام...
سالم پلیزززززززززززززززز
Yaseman پاسخ داد:
شمیم سه شنبه 11 فروردین 1394 09:09 ب.ظ
ابجی یاسی جونم مثه همیشه عالیه عالی بود
من همش استرس دارم نکنه ته داستان یکی از پسرارو بکشه
Yaseman پاسخ داد:
فداتـــــــــــ عزیزمــــــــــ
kimia سه شنبه 11 فروردین 1394 09:09 ب.ظ
واااااااااای ینی واااای یاسمن حون ، من چی بگم ؟چی بگم؟اصن عالییی بوووود ، قلمت عالللیه قشششششنگ حس میگیرم با جمله هات ، اون اولش که فوق العااااده بووود ، اصن اینطوری که تو وصف کرده بودی شادیشونو ، لبخندای ان ، شوخیای کن ، مخصوصا اینکه شخصیتارم میشناسم ، واقعا منم یه حس خوشحالیانه ای داشتم ، اونجا که ان کلا سرش بوود و رفت تو عااااااالییییی بووووود ، قشنگ یاد فیلمای اکشن افتادم ، قشنگ این صحنه از جلوم رد شد انگار که من داشتم از تو این دوربین محافض سیا سفیدا انو میدیم ، آخ آخ اونجاش که جسدا رو آویزون کرده بودننن ، از اونجا به بعد تا آخر داستان هی یه جریانای سردی از بدنم رد میشد ... از بس هیجانی بود خو ، اون آخرش که ان گفت هونگبینا قشنگ صداشو شنیدم ... وای وای اونجاش که لعو گفت خودمم می کشمش یاد علاقه ی شدیدش به بچه افتادمممم...پوووف چقد حرف زدم ، خسته نباشی که اینو خوتدی
Yaseman پاسخ داد:
عزیزمـــــــــــــــــــــی عزیزمــــــــــــفدااااتـــــــــــــ خانوممـــــــــــبرای من قلم خیلی مهمه و خوشحالم فکر میکنی که منم جزو اون دسته ای هستم که قلمم خوبه..تاحالا کسی بهم اینو نگفته بود و الان خیلی خوشحاالم از این موضوعاین که داستانم تونسته حس ش رو به خوبی منتقل کنه هم عالیــــــــه...واقعا برای یه نویسنده چیزی بهتر از این نیست عزیزمــــــ...مرسی که بهم گفتی که داستانم رو درک میکنیــــ....واو...عشقمیـــــ...ان کلاه به سرواو...عاشقتمـــ که انقدر خوب هیجان داستانـــ رو درکـــ میکنیوای آره...هونگبینااایعنی حقشه آپوپتوسیس رو با خاک یکسان کنه...والا
گفتن این حرف ها خیلی جرات و حوصله میخواد...واقعا از همه ی نظرات از قسمت اول تا حالا ممنونم خانوممــــ...واقعا خوندن و جواب دادن کامنت هات رو دوست دارم...مرسی از این کامنتت و من از تو ممنونم که وقت گذاشتی،داستانم رو خوندی و یه کامنت خوب برام گذاشتی.عاشقتمــ آبجیـــ
kimia سه شنبه 11 فروردین 1394 09:07 ب.ظ
اوااااااااا چرا خصوصی اومدددد این همه تایپ کردم که بقیم بخونن عبرت بگیرن آقا دیگه قبول نییییس ، تازهم میخواستم حواب تو رو هم بخونم خووو
Yaseman پاسخ داد:
سه شنبه 11 فروردین 1394 09:07 ب.ظ
من چون اولین باره نظر میذارم روم نشد اسممو بگم خخخخ بماند
از فیکای قبلیم همرو دوس داشتم ولی خدایی این یه چیز دیگه بو مشخصه خیلی روش وقت گذاشتی
Yaseman پاسخ داد:
عزیز دلی بی نام جونمــولی رو داشتن نمیخواد که...فیک هم که مثبت هجده نبود که خجالت بکشی عزیزم...من میشناسمت؟
عزیز دلمی خانوممــــ...خودمم موافقم...موضوعش هم جالب تره
رومینا سه شنبه 11 فروردین 1394 09:04 ب.ظ
پیر خرفت رو هونگبین اسلحه میکشی بی نزاکت الان لعو پدرتو در میاره عفففضی
Yaseman پاسخ داد:
نگار سه شنبه 11 فروردین 1394 09:01 ب.ظ
یاسمن جون فردا قسمت اخره میشه زود بذاری قبل 11 این یه قسمتو واسه خاطر استارلایتا زود بذار
راستی کلیم ممنونم ازت واسه فیکت
Yaseman پاسخ داد:
خودمم به هیمن فکر کردم ولی خالم شب زنگ زد و فردا دعوتم کرد ناهار.اخه منم جمعه میرم دانشگاه...همه فامیل فرت فرت زنگ میزنن دعوت میکنن...سعیمو میکنم بذارم ولی اگه یازده نشد ناراحت نشید باشه عزیزم؟
سارا سه شنبه 11 فروردین 1394 08:59 ب.ظ
عااااقا منو غم گرفته ینی ما دیگه فیک ویکس نداریم.ننننننننه
Yaseman پاسخ داد:
عزیز دلمیــــــــ...گریه نکن خانومیـــ...فیک زهره هست ... اگه از قسمت اخر استقبال بشه ، قول میدم بازم بنویسم
leyla.pjm سه شنبه 11 فروردین 1394 08:57 ب.ظ
عغشم... :(
یاسمن الان خوابم نمیبره خب ... عغش منه گروگانه ها ... لئو بود الان بقیشو نمیدونستی میخابیدی ....
مرسی یاسی .... :(
Yaseman پاسخ داد:
عزیز دلمیــــ...یه شب تحمل کن فقط...دیگه تمومش میکنم راحت شی از دست من و داستانم
مریم جین سه شنبه 11 فروردین 1394 08:54 ب.ظ
اخ جون اکشن شد.دستت میسی
Yaseman پاسخ داد:
خواهش عزیزم
vixx girl سه شنبه 11 فروردین 1394 08:53 ب.ظ
merc mamani yani madar shohar alii boood faghat omidvaram leo chizish nashe behtarin feak omram boooooooooooooooodddddddd booooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooossss
Yaseman پاسخ داد:
مرسی از تو عزیزمـــــــــــــــواقعا باعث افتخارمه که همچین نظری داری...جدی میگم..عزیز دلیـــ
ثمین سه شنبه 11 فروردین 1394 08:48 ب.ظ
خسته نباشی عزیزم مرسی که اینهمه وقت گذاشتی و این فیک جذابو نوشتی
Yaseman پاسخ داد:
عزیز دلمیــــــ...دیگه عشق به استارلایت هاست دیگه...خوشحالم که از فیک خوشتون اومده
سوده سه شنبه 11 فروردین 1394 08:45 ب.ظ
بگیرن بکشن این مرتیکرو من راحت شم
Yaseman پاسخ داد:
منم همینطور
سه شنبه 11 فروردین 1394 08:44 ب.ظ
چه زود قسمت اخر رسد نااااراااااااحتم خیلی خوب بود این فیکبازم بنویسیاااااااا
Yaseman پاسخ داد:
هفده روز گذشته دیگه...عزیز دلمیـــــ...عشقمیـــ...خوبی از خودته ... چشم عزیزم اگه استقبال بشه حتما بازم مینویسم.هرچند قبلا هم فیک نوشتم.راستی اسمت کو پس؟
فاطمه سه شنبه 11 فروردین 1394 08:43 ب.ظ
چه اکشنو خفن بودشامشب من چشمم در اومد تا دوتا داستانا بیان بلاخره باز تو با تاخیرم شده گذاشتی ولی داستان زهره نیومده هنوز فکرم نکنم فعلا بذاره
Yaseman پاسخ داد:
عزیز دلمیــــ...من که نتم مشکل داشت و قطع بود...
زهره اینا هم واسه عید خونه ما بودن ، امروز ظهر راه افتادن برگردن تهران هنوز نرسیدن
امشب که عمرا نمیذاره...ولی شاید فردا بعد از استراحت بذاره عزیزمـــ
بهاره سه شنبه 11 فروردین 1394 08:39 ب.ظ
واااااای عجب اشغالیه اپوپتوسیس چقد چندشه به قول کن واقعا حقشه که بمیره
Yaseman پاسخ داد:
واااقعا بمیره الهی همه مون راحت شیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
تاسیس فنکلاب:13.12.29
ایجاد کننده ی کلاب : Zobaek
مدیر اصلی کلاب و مترجم : Yaseman
مدیر وب سایت : Yaseman
موضوعات
آرشیو مطالب
نویسندگان
برچسب ها
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :