تبلیغات
VIXX Iranian Fanclub - Goodbye Ep4
ST☆RLIGHT For Ever
[ ]
 
 
Goodbye Ep4
نظرات
قسمت 4.
چرا نظرات نسبت به قبل کمتر شده؟ اگه کسی داستانو میخونه نظر بذاره که بدونم چقدر خواننده داره داستانم
و مرسی از همه کسایی که همیشه نظرشونو میگن.. واقعا با نظراتتون بهم روحیه میدید


وون شیک با دیدن تک وون که داشت از اتاق میومد بیرون به سمتش اومد و جلوی راهشو گرفت : چی شد ؟ دوباره باهم دعوا کردین؟

تک وون چیزی نگفت و خواست اونو از سر راهش کنار بزنه ..

وون شیک: یااا.. بهت گفتم فقط یه امروز درست رفتار کن.. نمیبینی حالش بده ؟

تک وون روشو برگردوند و با نیشخندی که رو صورتش بود گفت : درست رفتار کنم؟!

بعد از مکث کوتاهی با عصبانیت اخم کرد و تو چشمای وون شیک زل زد : تو خودتو بکش کنار..

و تنه ای بهش زد و از خونه خارج شد.

وون شیک با درموندگی خودشو روی کاناپه انداخت.. از یه طرف تک وون رو درک میکرد ولی از طرف دیگه میخواست کاری کنه رابطش با پدرش بهتر شه. واقعا نمیدونست دیگه باید چیکار کنه....

...............................

هونگ بین دیگه همه جا رو تمیز کرده بود و داشت با خستگی به سمت آشپزخونه ی کافه میرفت که یکدفعه سرجاش ایستاد..

با خودش فکر کرد اگه هیوک اینجا نیست پس میتونه امشب رو تخت اون بخوابه..

با خیال راحت راهشو به سمت اتاق هیوک کج کرد..

وقتی به اتاقش رسید به آرومی در رو باز کرد و از لای در به داخل نگاه کرد. وقتی مطمئن شد کسی اونجا نیست وارد وارد اتاق شد.

اینقدر خسته بود که فقط به سمت تخت رفت و خودشو روش انداخت.. دستشو به آرومی روی ملافه کشید. خیلی نرم بود. تا حالا توی همچین تختی نخوابیده بود.. از خوشحالی لبخندی زد..

بعد از چند ثانیه بلند شد و نشست و تیشرتی که تنش بود رو در اورد و به لبه ی تخت آویزون کرد و دوباره خوابید.. با اینکه زمستون بود هوای اتاق خیلی گرم بود. هونگ بین هم هیچوقت عادت نداشت با لباس بخوابه.

بعد چشماشو بست و سرشو تو بالش فشرد.. خیلی احساس خوبی داشت.. بعد از سالها فکر میکرد میتونه با آرامش بخوابه..

.......................................

هونگ بین با صدای زنگ گوشیش چشماشو باز کرد و خمیازه ای کشید.. بعد به سختی دستشو به میز کنار تخت رسوند و زنگ رو خاموش کرد و دوباره خوابید..

-: جات راحته؟

هونگ بین با شنیدن اون صدا چشماشو باز کرد و با دیدن هیوک که دست به سینه بالا سرش ایستاده چشماش گرد شد و سریع پتو رو دورش کشید.

هیونگ نیشخندی زد و گفت : فکر کنم باید از امشب اینجا بخوابم!! و به بدن بر//هنه ی هونگ بین نگاه کرد.

هونگ بین سریع بلند شد و لباسشو برداشت و درحالی که سرش پایین بود گفت: ببخشید بدون اجازه نباید میومدم اینجا!

و به نشانه ی احترام خم شد و بیرون دوید..

بدون اینکه بایسته سریع به اتاق کارکنان رفت و به در کمدش تکیه داد .. :اییییششش!! آخه چرا اونجا خوابیدم؟ چرا؟؟؟

بعد از لحظه ای مکث با تعجب گفت : نکنه واقعا تصمیم بگیره هر شب اینجا بخوابه!! وای نه!

.................................

تک وون جلوی در کافه پارک کرد و از ماشین پیاده شد.. هر صبح قبل از اینکه بره سر کار به اونجا میرفت. فقط برای اینکه دوست نداشت تو خونه تنها صبحونه بخوره..

ولی حالا یه دلیل دیگه هم داشت.. یه کنجکاوی نسبت به پسری که حتی اسمشو هم نمیدونست!!

به سمت در کافه رفت و واردش شد. سپس مستقیم به سمت همون میز رفت و پشتش نشست..

هونگ بین از دور با دیدن تک وون لبخندی زد. خودش هم دلیل این خوشحالیشو نمیدونست.. فقط میدونست از دیروز تاحالا فقط دوست داشت دوباره جونگ تک وون رو ببینه . به سمت میزش رفت ..

هونگ بین: چی میل دارید؟

تک وون سرشو بلند کرد.. خودش بود!! یکدفعه ناخودآگاه پرسید : تو.. اسمت چیه؟

هونگ بین از این سوال غیر منتظره جا خورد. یاد حرفای هاکیون افتاد که میگفت اون آدم قدرت مندیه و میتونه هرکسی رو که میخواد اخراج کنه.. هول کرد و من من کنان گفت: اســمِ من...

ولی پشیمون شد و گفت : چرا میخواین بدونین؟

تک وون دستپاچه شد.. هیچ جوابی نداشت که بده.. یهو گفت : اونش به خودم مربوطه!

همون موقع گوشیش زنگ خورد .. پدرش بود. گوشی رو کنار گوشش گذاشت و به آرومی گفت :الو..

-: فقط خواستم بهت خبر بدم اون دختری که باهات دربارش حرف زدم داره میاد اونجا.

تک وون با عصبانیت گفت : چی؟؟

-: آدرس جایی که همیشه میری رو بهش دادم.. فکر کنم یکم دیگه میرسه.

تک وون: ولی..

-: ولی نداره... بهت گفتم که برای آینده ی شرکت خیلی مهمه!

تک وون دیگه خسته شده بود ..با عصبانیت گوشی رو روی میز پرت کرد و فریاد کشید..

هونگ بین با تعجب بهش نگاه میکرد.

با تردید پرسید : حالتون...خوبه؟

تک وون با شنیدن صدای هونگ بین سعی کرد آروم باشه و گفت : چیزی نیست.. میتونی بری.

هونگ بین : ولی سفارشتون...

تک وون: پشیمون شدم.. چیزی نمیخوام .

و خواست بلند شه که با دیدن دختری که وارد کافه شد آهی کشید و دوباره نشست. دختره به اطراف نگاهی انداخت. سپس با دیدن تک وون لبخندی زد و به سمتش اومد. هونگ بین وقتی متوجه شد اون دختر با تک وون قرار داشته احساس بدی پیدا کرد. اون دختر بالای میز ایستاد و گفت: جونگ تک وون شی؟

تک وون هیچی نگفت.. دختره ادامه داد : بانگ مین آه هستم.. پدرتون درباره ی من بهتون گفته درسته؟

تک وون به هونگ بین نگاه کرد که هنوز اونجا ایستاده بود و گفت : نمیخوای بری؟

احساس خوبی نداشت که اون اونجا باشه.

مین آه لبخندی زد و گفت : آره تنها حرف بزنیم بهتره.

هونگ بین سرش رو پایین انداخت و رفت.. هر چند قدمی که دور میشد روشو بر میگردوند و با ناراحتی به اونا نگاه میکرد.

تک وون متوجه نگاه های هونگ بین شد و تمرکز نداشت با دختری که روبروش نشسته حرف بزنه.. چشمای هونگ بین داشت دیوونش میکرد.. اون چشما جوری نگاش میکردن که انگار به خاطر اونه که اینجوری ناراحت شده.. بدون اینکه خودش متوجه بشه عذاب وجدان تمام وجودشو پر کرده بود...

مین آه : تک وون شی.. حواستون کجاست.

تک وون با عصبانیت : تو نمیخوای گورتو گم کنی؟

مین آه چشماش گرد شد : بله؟! با منی؟

تک وون: تو کس دیگه ای رو اینجا میبینی؟

مین آه سعی کرد آرامش خودشو حفظ کنه و گفت : ببخشید ولی حرف زدنتون اصلا شایسته تون نیست

تک وون : طرز حرف زدنم به خودم مربوطه! اگه حرفات تموم شده میتونی تنهام بذاری؟

مین آه نیشخندی زد و گفت : میخوای منو بندازی بیرون؟ هرچقدر میخوای تلاش کن ولی من هیچ جا نمیرم.. چرا لجبازی میکنی؟ میدونی که در آخر ما باید باهم ازدواج کنیم..

تک وون اصلا اون حرفا براش مهم نبود و الان فقط به یه چیز فکر میکرد.. اینکه چطور این دختره مزخرف رو منصرف کنه..

یک دفعه با عصبانیت گفت : میخوای بدونی چرا لجبازی میکنم؟

و خیلی مصمم بلند شد و به سمت هونگ بین که سر میز کناریشون بود و داشت سفارش میگرفت رفت و مچش رو محکم گرفت..

هونگ بین از فشاری که به دستش اومد صورتش تو هم رفت و گفت : چیکار میکنی؟

و سرش رو برگردوند ..تا متوجه شد اون شخص تک وونه روشو برگردوند و گفت : ولم کن..

ولی تک وون بی اعتنا به حرفای هونگ بین اونو دنبال خودش کشید و روبروی میزی که می-آه پشتش نشسته بود برد و روبه مین آه گفت : خوب نگاه کن!

و دستاشو روی شونه های هونگ بین گذاشت و به لب های خوش فرم و صورتی رنگش زل زد..

هونگ بین با تعجب به چشمای تک وون خیره شد و چند بار پلک زد.. تک وون بهش نزدیکتر شد و زیر لب گفت :فقط همین یه بار کمکم کن ! و تو یه حرکت لبهاشو روی لبهای هونگ بین گذاشت و محکم بو//سیدش..  


مرتبط با:
چهارشنبه 12 فروردین 1394ساعت : 10:52 ق.ظ| نویسنده : Yaseman
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
feet issues جمعه 24 شهریور 1396 05:57 ب.ظ
Please let me know if you're looking for a writer for
your blog. You have some really great posts and I think I would be a good asset.
If you ever want to take some of the load off, I'd
really like to write some material for your blog in exchange for a link back
to mine. Please shoot me an e-mail if interested. Kudos!
mehrta پنجشنبه 20 فروردین 1394 04:27 ب.ظ
پاسخ داد:
پنجشنبه 13 فروردین 1394 11:27 ب.ظ
Alan 4 sobhe via man ta Alan montazere ghesmat jadid moon dam valid nazashty
پاسخ داد:
واااای خیلییییی ببخشید نمیدونم چی بگم.. نتم قطع شده بود
دیشب همش تو فکر شما بودم
گفتم الان میان دعوا
پنجشنبه 13 فروردین 1394 09:02 ب.ظ
امشبم نذاشتیا
پاسخ داد:
واقعا معذرت میخوام.. همش تقصیر این نت کوفتیه
نمیدونم چی بگم....
حانیه پنجشنبه 13 فروردین 1394 08:33 ب.ظ
من دیگه خسته شدم هر شب انتظار تهشم که نمیذاری داستانو این چ وضعیه اخه
پاسخ داد:
شرمنده.. واقعا نمیدونم چی بگم
نتم قطع بود دیشب
خودم هم اعصابم به هم ریخته بود
همش تو فکر شما بودم.. الان تازه بیدار شدم و اولین کاری که کردم این بود که اومدم داستانو گذاشتم
امیدوارم درکم کنی
leyla.pjm پنجشنبه 13 فروردین 1394 03:09 ب.ظ
واااااااااااااای چ جالب شد . مرسی زهرا ای عالی ...
پاسخ داد:
پنجشنبه 13 فروردین 1394 10:24 ق.ظ
قشنگ بود مرسی
ینی امروزم نمیذاری؟راستی میشه بگی چه ساعتی فیکتو میذاری؟
پاسخ داد:
من تو عید برنامه هام سر نظم نیست.. بیشتر روزا بیرونم و تو اولین فرصتی که دستم بیاد داستان مینویسم
shaghayegh پنجشنبه 13 فروردین 1394 03:05 ق.ظ
قسمتایی که هیوک میاد تو داستان میاد و دوس دارم
اینسری لئو هم جذاب ترش کرده بودبود

مرسی عالیه
پاسخ داد:
مریم جین چهارشنبه 12 فروردین 1394 11:07 ب.ظ
:|قسمت بعد پی دی اف خخخخخخخخخ
دستت مرسی زهره
پاسخ داد:

خواهش
yaseman چهارشنبه 12 فروردین 1394 09:11 ب.ظ
زهرررره......عااالی بود...
ولی چقدر به نکته ی مهسا بی مهسا توجه کردی
پاسخ داد:

کوفت!!! داستانای مهسا اینجوریه؟!
اگه هیچی نداشته باشه که فیک بی مزه میشه
shabnam چهارشنبه 12 فروردین 1394 08:05 ب.ظ
نظرم قبل اینکه این قسمتو بخونم: خیلی قلمتو دوس دارم...... باهاش ارتباط برقرار میکنم، یه جورایی سبک نوشتنت شبیه خودمه
خلاصه اینکه عالیه، موفق باشی عزیزممممم
(نظرم در مورد ابن قسمتو بعد اینکه خوندم میگم )
پاسخ داد:
واقعاااا مرسییییی بابت نظرت..
ファファ چهارشنبه 12 فروردین 1394 07:46 ب.ظ
..
پاسخ داد:
حنانه چهارشنبه 12 فروردین 1394 07:40 ب.ظ
ابجی قسمت بعدیو زود بزاریا خیلی خوبه این فیک
پاسخ داد:
فدات
mohaddese چهارشنبه 12 فروردین 1394 07:35 ب.ظ
واااى عالى بووود
من امروز اومدم از مسافرتو همه قسمت هاشو خوندم.
حرف نداشت...
منتظرکن هستم...عاشق هونگىینم!از حرکت لئو هم خیلى خوشم اومد اصلا به لئو این کار نمیومد!!
فیکت عالیههههه
پاسخ داد:
مرسیییی
آره به لئو نمیاد ولی خواستم یکم شخصیتشو جذاب تر کنم
فدات
ایدا چهارشنبه 12 فروردین 1394 07:33 ب.ظ
دوست دارم زودتر کن وارد داستان شه نمیدونم چرا همیشه کن تو حاشیستو هیچوقت جز اصلیا نیس
راستی امشب قسمت بعدو نمیذاری؟
پاسخ داد:
به هرحال خود به خود چند نفر نقش اصلی میشن دیگه.. بقیه هم نقششون یکم کمتره
ولی سعی میکنم نقش کن رو یکم بیشتر کنم
ترانه چهارشنبه 12 فروردین 1394 07:32 ب.ظ
عجب داستان خفنی نوشتیا ایول به خلاقیتت
پاسخ داد:
فدات
newsha چهارشنبه 12 فروردین 1394 07:27 ب.ظ
یعنی هم لئوبینه هم هیوکبین؟؟؟
حرکت آخر لئو خیییلی باحال بود
من بشدت منتظر اون لحظه ای هستم که کن میاد
ولی خدایی فیک فوق العاده ایه
پاسخ داد:

تنکس
تارا چهارشنبه 12 فروردین 1394 07:15 ب.ظ
من عاشق اونجام که هیوک گف جات راحته
کلی خندیدم یه جور باحالی نوشته بودی
پاسخ داد:
realV چهارشنبه 12 فروردین 1394 07:12 ب.ظ
فوق العاده بود
پاسخ داد:
فدات
yasna چهارشنبه 12 فروردین 1394 07:04 ب.ظ
man hey ye rob be ye rob miam fanclub sar bezanam balkan episode bado gozashte bashi
fanfictionetam vaghean jazabe
پاسخ داد:
مرسییی عزیزم نظر لطفته
ثمبن چهارشنبه 12 فروردین 1394 07:02 ب.ظ
دستت درد نکنه خیلی قشنگ بود عزیزم
پاسخ داد:
زهرا چهارشنبه 12 فروردین 1394 06:59 ب.ظ
میتونم بگم من عاشق این فیک شدم خیلی توپه
ولی تورو خدا امشب قسمت بعدو بزار به جبران دیروز که چشممون به مانیتور خشک شد که شاید بزاری
پاسخ داد:
ببخشید
خب تو عید من همش بیرونم .. تازه اولین باریه که دارم یه داستانو یه روز در میون میزارم.. معمولا فاصله ی بین قسمت هام بیشتر بوده.. فقط به خاطر شما دارم بیشترین سعیمو میکنم
مریم چهارشنبه 12 فروردین 1394 06:57 ب.ظ
ایدت واسه این فیک خیل خوبهواقعا این چهار قسمتو جذاب نوشتی مطمعنم همینجوری عالیم پیش میره
پاسخ داد:
مرسیی عزیز
یلدا چهارشنبه 12 فروردین 1394 06:55 ب.ظ
ااااا این داستان همه هستن جز کن؟؟؟؟کن نمیاد ینی؟کار لعو عالی بود حظ کردم حسابی خیلی خوب نوشتی اصن ادم تک تک جمله هارو حس میکنه[
پاسخ داد:
میاد.. هنوز اوله داستانه
مرسیی
حانیه چهارشنبه 12 فروردین 1394 06:53 ب.ظ
ای جان بازم زوج اصلی لعوبینه چقد خوب ولی دوس دارم هیوکبینم تو داستان یه زوج مهم باشه
پاسخ داد:
پرنیان چهارشنبه 12 فروردین 1394 06:52 ب.ظ
عااااقا قبول نیس امشب یه قسمت دیگه هم بذار جایی که تموم کردی خیلی حساسه من تا فردا خوابو خوراک نمیمونه واسم تا تو قسمت بعدیو بذاری
پاسخ داد:
ببخشید دیشب خیلی خوابم میومد نتونستم داستان بنویسم
فاطمه چهارشنبه 12 فروردین 1394 06:51 ب.ظ
هی وای من!!!!!!!!!!!عجب فیک خوبی فقط کاش یکم طولانی تر باشه و زودتر بذاری خیلی میمونیم تو کف
پاسخ داد:
این قسمت طولانی ترین قسمتی بود که نوشتم
باشه عزیزم سعیمو میکنم
گیلدا چهارشنبه 12 فروردین 1394 06:49 ب.ظ
چقده خوب مینویسی زهره جون
عاشق اونجاییم که هیوک اومد بالاسر هونگی اصن هیوک نقشش اینجا خیلی خیلی جذابه بهترین قسمتای داستانت واسه من جاهاییه ک هیوکبین هست
پاسخ داد:

هیوک نقشش باحاله کلا
سارا چهارشنبه 12 فروردین 1394 06:48 ب.ظ
اخرش خیلی توپ بود حرکت لعو وووووووووووووااااااااااااااای من مرگ
پاسخ داد:
غزاله چهارشنبه 12 فروردین 1394 06:47 ب.ظ
وااااااااااای حرف نداش مرسی
راستی نمیشه امشب یه قسمت دیگه هم بذاری اخه دیروز نذاشتی فردام که سیزده بدره همه تا دیروقت بیدارن میتونن بخونن
پاسخ داد:
من ساعت 12 داستانمو گذاشتم.. بعدش خیلی خوابم میومد نمیتونستم داستان بنویسم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30
آخرین مطالب
درباره ما
تاسیس فنکلاب:13.12.29
ایجاد کننده ی کلاب : Zobaek
مدیر اصلی کلاب و مترجم : Yaseman
مدیر وب سایت : Yaseman
موضوعات
آرشیو مطالب
نویسندگان
برچسب ها
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :