تبلیغات
VIXX Iranian Fanclub - Goodbye Ep5
ST☆RLIGHT For Ever
[ ]
 
 
Goodbye Ep5
نظرات

قسمت 5



هونگ بین خشکش زد و چشماش از تعجب گرد شد.. الان باید اونو عقب میزد.. این کاری بود که باید انجام میداد ولی.. احساس کرد اونو میخواد.. اون لبها.. نمیخواست ازشون جدا کنه.. قلبش جوری تند میزد که فک کرد هر لحظه ممکنه از هیجان زیاد بایسته.. پس به آرومی چشماشو بست و جواب بو//سه ی تک وون رو داد.. تک وون تعجب کرد ولی باعث نشد بو//سه رو قطع کنه و محکم تر لبهای هونگ بین رو گرفت. یکدفعه مین آه که چیزی که میدید رو نمیتونست باور کنه با عصبانیت داد زد : معلومه داری چیکار میکنی؟؟

و اون دوتا رو از هم جدا کرد و بینشون روبروی تک وون قرار گرفت. تک وون با خونسردی گفت : هنوز هم تصمیم داری رابطمونو ادامه بدیم؟ البته اگه تو اینقدر مشتاقی...

که یکدفعه حرفش با سیلی محکمی که تو صورتش خورد قطع شد.. مین آه با خشم تو چشماش زل زد و گفت : ازت متنفرم جونگ تک وون!!

و کیفشو برداشت و با قدم های سریع از اونجا بیرون رفت..

تک وون نیشخندی زد و به رفتن مین آه نگاه کرد.. از اینکه از شر اون دختر خلاص شده بود خوشحال بود.

کمی بعد متوجه هونگ بین شد که هنوز اونجا ایستاده و داره بهش نگاه میکنه. دوتاشون به هم نگاه میکردن ولی هیچ کدوم جرعت حرف زدن نداشتن. اصلا نمیدونستن چی باید بگن.. هونگ بین آب دهنشو قورت داد و سعی کرد حرف بزنه ولی هیچ کلمه ای از دهنش بیرون نمیومد.. تک وون هیچ وقت همچین احساسی نداشت.. انگار اون پسر کاملا اختیار احساساتشو تو دست گرفته بود. هر لحظه ضربان قلبش داشت بالاتر میرفت که یک دفعه دستشو رو قلبش گذاشت و زیر لب گفت : این چه مرگشه؟! چرا اینقدر تند میزنه؟

هونگ بین نگران شد و گفت : حالتون خوبه؟

تک وون سعی کرد خودشو آروم کنه و گفت : چیز خاصی نیست.

و سریع اونجا رو ترک کرد.

هونگ بین لباشو آویزون کرد و زیر لب گفت : چطور میتونی تو این وضعیت بری ؟ بدون هیچ توضیحی...

و با ناامیدی سرشو پایین انداخت.

همون موقع در کافه باز شد و کسی اومد تو.. هونگ بین با دیدن قیافه ی اون فرد شکه شد : جه هوان؟؟

و با عجله به سمتش دوید.. اون پسر هم با دیدن هونگ بین جا خورد و گفت :هونگ بیناا.. تو .. اینجا؟!

هونگ بین اشک تو چشماش جمع شد و گفت :این همه مدت کجا بودی؟

جه هوان خندید و گفت : اوه.. فکر نمیکردم اینقدر به فکرم باشی.. واقعا داری گریه میکنی؟

هونگ بین اخم کرد و گفت : اصلا تغییر نکردی.

و بعدش داد زد : برو! نمیخوام ببینمت!

جه هوان از رفتار هونگ بین خندش گرفت و گفت : تو هم تغییر نکردی. مثل همیشه بانمک.

و لپ هونگ بینو کشید.

هونگ بین : نمیخوای بگی این مدت کجا بودی؟

جه هوان : نمیخوای اول دعوتم کنی بیام تو؟

هونگ بین تازه متوجه شد هنوز جلوی در ایستادن و گفت : اوه آره.. بیا اول بشینیم..

و به سمت میزی رفتن و روبروی هم نشستن!

جه هوان: از کی اینجا کار میکنی؟

هونگ بین : زیاد نیست.. فقط چند روزه. تو چی؟ شنیده بودم رفتی آمریکا..

جه هوان : آره رفتم ولی زیاد دووم نیاوردم. راستش پسرای اینجا خیلی بهترن..

و خندید..

هونگ بین : یاا تو کی میخوای آدم شی؟!

جه هوان : بابا شوخی کردم.. تا درسم تموم شد برگشتم.

هونگ بین : شوخیات هم مثل خودت مسخرن!

و بعد بلند شد و گفت : من باید برم سر کارم..

جه هوان : باشه مزاحمت نمیشم

.....................................................

تک وون به خونش برگشت. مثل همیشه سوت و کور بود. به دیوار تکیه داد و سیگاری رو از تو جیبش در اورد که گوشیش زنگ خورد.. به صفحه ی گوشیش نگاه کرد. با دیدن اسم پدرش گوشی رو قطع کرد ولی گوشیش دوباره و دوباره زنگ خورد.. بلاخره گوشی رو کنار گوشش گذاشت و گفت : الو...

یکدفعه با شنیدن فریاد کسی گوشی رو از گوشش دور کرد

-: یااااا معلوم هست واسه خودت چیکار میکنی؟ به خاطر تو قرار دادمون با کمپانی سانی به هم خورد. میدونستی شرکت چقدر میتونست سر این قرار داد سودد کنه؟! البته شک دارم اصلا برات مهم باشه..

تک وون : این عجیبه که آینده ی خودم برام مهم تر از آینده ی اون شرکت لعنتی باشه؟؟!

-: تو.. اصلا به حرفای من گوش میدی؟ چند بار بهت گفتم تو برای اینکه شرکت رو توسعه بدی بدنیا اومدی. نباید به خودت فکر ..

که یکدفعه تک وون گوشی رو قطع کرد. دیگه حوصله ی اون حرفا رو نداشت .. دیگه داشت دیوونه میشد.. به سمت کاناپه ی وسط حال رفت و خودشو روش انداخت.. کمی بعد اشکاش کل صورتشو پر کرده بود.. اونم به کسی احتیاج داشت که درکش کنه، کنارش باشه و بهش دلداری بده. نمیخواست دیگه مثل یه آدم آهنی زندگی کنه.. ولی هیچکس نبود.. هیچکس..

یکدفعه یادش به اون پسر افتاد و دوباره قلبش شروع به تپیدن کرد. سریع گوشیش رو برداشت و به وون شیک زنگ زد..

-: تک وون؟! واقعا خودتی؟

تک وون :پس کی میتونه باشه؟

-: میدونی اولین باریه که واسم زنگ زدی؟

تک وون از خودش تعجب کرد و گفت : اوه واقعا؟ ... به هرحال.. میتونی بیای اینجا؟

-: حتما! همین الان حرکت میکنم.

تک وون بدون حرف دیگه ای گوشی رو قطع کرد.

..................................

وون شیک اخم کرد و زیر لب گفت : یه تشکر هم بلد نیست بکنه! ولی باید ممنون باشم که بعد از 23 سال زندگی برام زنگ زده.

و کتش رو برداشت و از خونه خارج شد.

تک وون پسر عموش بود یعنی از بچگی باهم بودن.. با اینکه وون شیک از بچگی تلاش میکرد بهش نزدیک شه ولی رفتار تک وون باهاش خیلی بد بود.. به هرحال وون شیک دیگه به رفتارش عادت کرده بود..

طولی نکشید که به خونه ی تک وون رسید. از ماشین پیاده شد و به سمت در ورودی رفت .. متوجه شد در بازه..

پس فقط وارد خونه شد و دنبال تک وون گشت.. با دیدنش روی کاناپه به سمتش رفت و کنارش نشست.

تک وون با درموندگی بهش نگاه کرد.

وون شیک : چی شده؟ باید اتفاق مهمی افتاده باشه که برای من زنگ زدی..

تک وون : چیز مهمی نیست.. فقط از همه چی خسته شدم.

وون شیک : منم اگه زندگیم مثل تو بود خسته میشدم.

تک وون : خب باید چیکار کنم؟

وون شیک : تو باید بهتر بدونی که چه چیزی خوشحالت میکنه.. اگه ول کردن و شرکت و این زندگی خوشحالت میکنه انجام بده!

تک وون تعجب کرد.. اولین بار بود که وون شیک داشت این حرفا رو بهش میزد..

وون شیک : یاا اونجوری بهم نگاه نکن. هیچ وقت نمیخواستم این حرفا رو بزنم ولی از این شخصیت تو هم خسته شدم.

تک وون از فرصت استفاده کرد و گفت: تا حالا شده با فکر کردن به کسی قلبت تند بزنه؟

وون شیک تو فکر فرو رفت.. تک وون : چیز بدیه؟ مثل یه بیماری؟

وون شیک از طرز فکر تک وون خندش گرفت و گفت : نه! فقط یعنی از اون شخص خوشت اومده.

تک وون : چی؟ نه امکان نداره...

وو شیک چشمامو ریز کرد و گفت: نکنه جونگ تک وون گلوش پیش کسی گیر کرده؟!

تک وون چشماش گرد شد و محکم تو سر وون شیک زد..

وون شیک از درد دستشو رو سرش گذاشت : یاااا چرا میزنی؟

تک وون بلند شد و گفت : چون حرفات بی معنیه .. دیگه برو خونتون .. حوصلتو ندارم..

و به سمت اتاقش رفت.

وون شیک دستشو لای موهاش کشید و زیر لب گفت : از کی تا حالا دستش اینقدر سنگین شده؟!

وون شیک از خونه بیرون رفت و سوار ماشینش شد و اونجا رو ترک کرد.

کمی بعد وون شیک جلوی همون کافه ایستاد.. انگار منتظر کسی بود.

یک ساعت بعد با دیدن هاکیون که داشت از کافه بیرون میرفت لبخند تلخی زد و با ماشین تعقیبش کرد.. هر روز کارش همین بود. جرعت روبرو شدن باهاش رو نداشت ولی از دور همیشه مواظبش بود. میدونست خانوادش هیچ وقت بهش اجازه نمیدن با یه پسر باشه به خاطر همین چند سال بود عشقشو تو قلبش نگه داشته بود ولی روزبروز داشت براش سخت تر میشد. میدید هاکیون بیشتر شب ها به کلاب میره و خوش میگذرونه و این داشت دیوونش میکرد. ولی هیچ کاری نمیتونست بکنه..

.................................


مرتبط با:
جمعه 14 فروردین 1394ساعت : 11:27 ق.ظ| نویسنده : Yaseman
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
mehrta پنجشنبه 20 فروردین 1394 04:36 ب.ظ
کن کن کن!!!!
پاسخ داد:
Shaghayegh شنبه 15 فروردین 1394 08:33 ق.ظ
aliiiiiii mese hamisheeeeW
پاسخ داد:
shabnam شنبه 15 فروردین 1394 08:32 ق.ظ
آخ جووون کن هم اومد بالاخره
پسرای اینجا......اون جمله ش باحال بود.....

خلاصه خیلی دوس دارم فیکتو
امیدوارم یه زوج جدید مربوط به کن ببینیم !!!! آمین
پاسخ داد:

..فدات
کوثر شنبه 15 فروردین 1394 07:36 ق.ظ
سلام زهرهجون عالیه داستانت
فقط یه سوال هر روز داستانتو میذارى؟
پاسخ داد:
تقریبا.. بعضی روزا واقعا نمیتونم بذارم ولی بیشتر از یه روز بین قسمت هاش فاصله نمیوفته
nafas joon شنبه 15 فروردین 1394 04:35 ق.ظ
سلامممممم نفسممممممممممم
خوبی عزیزممممممممم
وبت خیلی خوب بووووووووود خیلی
میخواستم بیای به وب منم سایت سر بزنی
می بینمت
nafas شنبه 15 فروردین 1394 04:29 ق.ظ
ممنون از متنای قشنگ و با حالت،لطفا به من هم سر بزن.مرسی
نرگس جمعه 14 فروردین 1394 08:41 ب.ظ
عالی بود کاش فردا بذاری بازم
پاسخ داد:
گذاشتم
ملیکا جمعه 14 فروردین 1394 08:39 ب.ظ
بچه ها راوی عاشق انه ن لعودقت کنید!!!
newsha جمعه 14 فروردین 1394 04:45 ب.ظ
هورررررااااااا کن هم بالاخره اومد حالا دیگه همه هستن
پاسخ داد:
leyla.pjm جمعه 14 فروردین 1394 04:40 ب.ظ
مرسی زهره ....
با هونگ بینی مهربون باش پیلیز .... :))))))))
پاسخ داد:
باش
moonlight جمعه 14 فروردین 1394 03:08 ب.ظ
فکر کنم بچه ها اشتباه فهمیدن وون شیک داره به ان نگاه می کنه لئو که توی خونه است درست میگم نه
پاسخ داد:
آره
شاید به خاطر اینه که اسمشو نگفتم آخرش..
moonlight جمعه 14 فروردین 1394 03:05 ب.ظ
عالی بود انگار کاپلای داستانت مثل داستان یاسیه ببینم تو هم عادت داری اخرشو غمگین تموم کنی کاش میشد تو داستان یه کاپل جدید داشته باشیم
پاسخ داد:
چون اینا معروف ترین کاپل های ویکسن.. ولی باید ببینم چی میشه
اتنا جمعه 14 فروردین 1394 02:12 ب.ظ
عالى بودممنون
پاسخ داد:
بهاره جمعه 14 فروردین 1394 01:57 ب.ظ
من هیوکبین میخوووووام عاشق این زوجم
دوس دارم بدونم لعو اینجا چه حسى به انداره
پاسخ داد:
گیلدا جمعه 14 فروردین 1394 01:54 ب.ظ
خیلى قشنگهداستانت واقعا واسه ادامش کنجکووم
پاسخ داد:
تنکس
تارا جمعه 14 فروردین 1394 01:53 ب.ظ
ینى رابطه ى هونگبینو کن چیه اىن کن نیومده مشکوک میزنه
پاسخ داد:
ترانه جمعه 14 فروردین 1394 01:52 ب.ظ
اخى قربون عاشق شدنش برم میگه بیماریه؟؟؟!!!اخه چقد این بشر با نمکه
پاسخ داد:
نگار جمعه 14 فروردین 1394 01:48 ب.ظ
ىنى تو داستان نعو زوج اصلىه؟؟؟؟؟!!!من فک مىکردم لعوبىن اصلىس
پاسخ داد:
نه عزیزم.. فک کنم اشتباه داستانو متوجه شدی
اونی که تو ماشین بود راوی بود نه لئو
غزاله جمعه 14 فروردین 1394 01:38 ب.ظ
خىلى قشنگ بود لعو که دختررو سکته داد
پاسخ داد:
مهسا جمعه 14 فروردین 1394 01:30 ب.ظ
این لعو چه خوش اشتهاس ینی هم ان هم هونگبین بابا دستت درست خسته نشی یه وقت لعو جان اخه چقد قانعی شما پسرم
پاسخ داد:
عزیزم اونی که دنبال ان بود راوی بود نه لئو.. همتون اشتباه متوجه شدین که
سارا جمعه 14 فروردین 1394 01:27 ب.ظ
الهههههی کن هم بلاخره اومد اصن کن نمک داستاناس
پاسخ داد:
realV جمعه 14 فروردین 1394 01:26 ب.ظ
خیل خوب بود ولی من گیج شدم به نظر میاد لعو‌عاشق هونگبینه ولی انگاری انو دوس داره
پاسخ داد:
عزیزم اشتباه فهمیدی اون آخر راوی بود که رفته بود اونجا نه لئو
vixx girl جمعه 14 فروردین 1394 12:27 ب.ظ
bi naziiiiiir boood edoooomeh merc rasti ayame madrero omidvaram ba khooobi poshte sar bezari fighting boooooooooooooooooooooooooosssssssssssssssssssss
پاسخ داد:
آخ ببخشید اشتباهی بدون اینکه جواب بدم تایید کرده بودم کامنتت رو
مرسییییییی عزیزم خوشحالم خوشت اومده
مریم جین جمعه 14 فروردین 1394 11:13 ق.ظ
عالیه ابجی ادامه بده فقط غمگین نکنی اخرشو.
پاسخ داد:
--- جمعه 14 فروردین 1394 10:19 ق.ظ
سود رو اشتباه تایپ کردین!
صود نیستش, سوده!
پاسخ داد:

املام ضعیفه دیگه چیکا کنم
mohaddese جمعه 14 فروردین 1394 10:17 ق.ظ
وااااى عالى بود
قلمت فوق العاده روان هست و راحت میشه داستانو حس کرد و لمسش کرد...
منتظر ادامش هستم.لطفا زود به زود بزارو سر ى تایم مشخص.این داستان فوق العادست...خیلى خوشم اومده!
ممنون عزیزم
پاسخ داد:
فدات
اوکی سعی میکنم یه تایم بذارم واسش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
تاسیس فنکلاب:13.12.29
ایجاد کننده ی کلاب : Zobaek
مدیر اصلی کلاب و مترجم : Yaseman
مدیر وب سایت : Yaseman
موضوعات
آرشیو مطالب
نویسندگان
برچسب ها
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :