تبلیغات
VIXX Iranian Fanclub - Goodbye Ep7
ST☆RLIGHT For Ever
[ ]
 
 
Goodbye Ep7
نظرات
قسمت 7.


هونگ بین با تعجب به رفتن هیوک چشم دوخت و با خودش گفت: اون چش شده بود؟!

ولی خودشو به بیخیالی زد و به سمت اتاق هیوک رفت و بعد از اینکه دوش گرفت خوابید .

صبح خیلی بیدار شد و رفت سر کارش. در طول روز همش زیر لب آهنگ با خودش آهنگ میخوند و با خودش میخندید.. برای قرارش با تک وون اصلا آروم و قرار نداشت و هر بار که بهش فکر میکرد قلبش از هیجان تند میزد..

در حال درست کردن قهوه بود که هاکیون به سمتش اومد و با تردید گفت : میتونی.. سفارش اون میز رو حاضر کنی؟

هونگ بین : باشه. ولی.. دلیل خاصی داره؟

هاکیون انگار سعی میکرد چیزی رو مخفی کنه و گفت : هان؟ نه اینطور .. چه دلیلی میتونه داشته باشه؟

و خندید..

 هونگ بین لبخندی زد و گفت : اوکی. من انجامش میدم.

هاکیون : پس بذار من این کارو انجام بدم تو برو به اون میز برس.

و هونگ بینو کنار زد و خودش مشغول درست کردن قهوه شد.

هونگ بین روی صندلی ای نشست و به هاکیون نگاه کرد.. میخواست چیزی بگه ولی تردید داشت.. یکدفعه گفت : تو تاحالا کسی رو دوست داشتی؟

هاکیون دستاش از حرکت ایستاد و گفت : منظورت چیه؟

هونگ بین : مثلا.. کل روز فقط به یه نفر فکر کنی.. بخوای ببینیش و کنارش باشی..

هاکیون جوری که میشد بغض گلوشو احساس کنی گفت : دوست داشتم .. یکی رو

هونگ بین با کنجکاوی پرسید : کی؟

هاکیون لبخند تلخی زد و گفت : دیگه مهم نیست.. خیلی وقته بیخیالش شدم..

هونگ بین غمی که تو صدای هاکیون بود رو متوجه شد.. یکدفعه پرسید : چرا بیخیالش شدی ؟

ولی سریع از حرفش پشیمون شد و گفت : نه ولش کن.. لازم نیست جواب بدی.

و بلند شد و خواست بره که هاکیون گفت : چون..خیلی سخت بود..

هونگ بین با دیدن قطره اشکی که از چشمای هاکیون پایین ریخت جا خورد.. یعنی عشق اونقدر دردناک بود؟ به سمت هاکیون رفت و اونو در آغوش کشید . بعد از چند دیقه که احساس کرد آروم شده از خودش جداش کرد و گفت : حالا کی هست؟ فقط کافیه اسمشو بگی میرم حسابی حالشو جا میارم..

هاکیون خنده ش گرفت و گفت : لازم نیست اینقدر احساساتی بشی.. هرکی ندونه فکر میکنه دوست// پسرمی..

هونگ بین : اوه راست میگی باید بیشتر مواظب رفتارم باشم و دستاشو از روی شونه ی هاکیون برداشت و ازش فاصله گرفت.

هاکیون خندید..

هونگ بین : آره باید همیشه بخندی.. نذار کسی اینجوری ناراحتت کنه.

هاکیون با صدای آرومی گفت : ممنون.

هونگ بین لبخندی زد و گفت: من برم به سفارش مشتریا برسم که فکر کنم حسابی عصبانی شدن و اونجا رو ترک کرد. هاکیون از اونجا به وون شیک که پشت یکی از میزها نشسته بود با خشم نگاه کرد. یک دفعه وون شیک سرشو به سمتش چرخوند و هاکیون سریع نگاهشو دزدید و مشغول کار شد. با اینکه از اونجا فاصلشون خیلی زیاد بود هاکیون میتونست نگاه پر از غم وون شیک رو روی خودش احساس کنه..

..............................

چند دقیقه از ساعت 6 گذاشته بود که هونگ بین با عجله به سمت کمدش رفت و لباس کارش رو عوض کرد و از کافه زد بیرون . در حالی که داشت به سمت ایستگاه اتوبوس میرفت گوشیش رو از توی جیب کاپشنش بیرون اورد و برای هیوک پیامی فرستاد "من دارم برای چند ساعت میرم بیرون .. اجازه هست؟"

و گوشی رو دوباره تو جیبش گذاشت و سوار اتوبوس شد.. طولی نکشید که به اونجا رسید و از اتوبوس پیاده شد.. تا میدان اصلی چند دقیقه بیشتر راه نبود پس تصمیم گرفت پیاده بره.. هوا خیلی سرد بود و هونگ بین دستاشو تو جیبش کرده بود تا شاید یکم گرم شه. ولی فایده ی چندانی نداشت.. قدم هاشو سریع تر کرد تا زود تر برسه..  چند هفته بیشتر تا کریسمس نمونده بود واسه همین خیابونا پر از چراغای رنگی بود و مردم خیلی رفت و آمد داشتن.. کمی بعد هونگ بین به میدان اصلی رسید و به اطرافش نگاه کرد.. اونقدر شلوغ بود که اگه تک وون هم میومد نمیتونست پیداش کنه. به ساعتش نگاه کرد.. : اوه.. نیم ساعت زود رسیدم..

و به سمت نیمکتی رفت و روش نشست .. هر از چند دقیقه که میگذشت به اطرافش نگاه میکرد تا شاید اونو ببینه ولی خبری ازش نبود! دستاشو از تو جیباش در اورد و سعی کرد با بخار دهنش گرمشون کنه.. بلند شد و یکم خودشو تکون داد.. هر کاری میکرد تا کم تر سرما رو احساس کنه.. زمان همینطور داشت میگذشت ولی از تک وون خبری نبود.. هونگ بین به ساعتش نگاه کرد.. از 9 گذشته بود.. زیر لب گفت : پس چرا نمیاد.. شاید پشیمون شده..

همون موقع پیامی براش اومد.. متن پیام رو باز کرد .. هیوک بود ." کی برمیگردی؟"

هونگ بین با بی حوصلگی تایپ کرد " نمیدونم کارم دقیقا تا کی طول می کشه ولی فکر کنم تا بخوام برگردم دیر میشه.."

بعد از چند ثانیه هیوک جواب داد.. هونگ بین با اون پیام چشماش گرد شد و متنش رو بلند خوند : بهم بگو کجایی. میخوام بیام اونجا ؟!!!! منظورش چیه؟

ترجیح داد جواب نده و گوشیش رو تو جیبش گذاشت. هیوک بعد از اون چند بار براش زنگ زد ولی هونگ بین به جواب ندادن تماس هاش ادامه داد.. 1 ساعت دیگه هم گذشت.. هوا هم همینطور داشت سرد تر و سرد تر میشد. هونگ بین دیگه از اومدنش نا امید شده بود ولی میترسید از اونجا بره.. میخواست بازم منتظر بمونه.. با اینکه هر لحظه ممکن بود بغضش بترکه ولی جلوی اشکاشو گرفته بود.. چرا سر قولش نموند؟ اگه نمیخواست بیاد اصلا چرا بهم اون کاغذ رو داد؟ فقط میخواست بیام اینجا و مسخرم کنه؟ منتظر موندن من اینقدر براش خنده دار بوده؟ همش ای سوالا از ذهنش میگذشت.. دیگه حتی سرما رو هم احساس نمیکرد.. برای آخرین بار به ساعتش نگاه کرد. از 11 گذشته بود!! از روی نیمکت بلند شد.. دیگه تصمیم داشت بره... باید میرفت ولی ولی چیزی توی قلبش اونو از حرکت نگه میداشت.. دیگه همه ی مردم رفته بودن و هونگ بین تنها کسی بود که اونجا مونده بود.. با دیدن همه ی مغازه های بسته و خیابون خلوت بیشتر مصمم شد که بره .. هنوز چند قدم جلو نرفته بود که صدای عصبانیه کسی اونو از حرکت متوقف کرد . اون صدا....

-: پابو... چرا هنوز اینجایی ؟؟!!!

 


مرتبط با:
یکشنبه 16 فروردین 1394ساعت : 06:58 ق.ظ| نویسنده : Yaseman
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
mehrta شنبه 22 فروردین 1394 02:17 ب.ظ
یاد فیلم پسران فرا تر از گل افتادم.مرسی
پاسخ داد:
خخخخ
سه شنبه 18 فروردین 1394 02:52 ب.ظ
زهره جون امروز میذاری؟
پاسخ داد:
گذاشتم
ملیکا دوشنبه 17 فروردین 1394 08:34 ب.ظ
ساعت ١ شد:|
پاسخ داد:
ببخشید حالم بد بود.. باید حداقل بهتون خبر میدادم که نمیتوم بذارم
زهرا دوشنبه 17 فروردین 1394 07:13 ب.ظ
من که دیگه نا امید شدم نمیذاری امشب انگار:-(شب همه بخیر
پاسخ داد:
ببخشید
اتنا دوشنبه 17 فروردین 1394 07:08 ب.ظ
این که بدقولی میکنیو نمیذاری تمام هیجان داستانرواز بین میبر.من فقط واسه فیک تا الان بیدار موندم لطفا سر یه ساعت مشخص
پاسخ داد:
واقعا ببخشید ولی نتونستم بذارم..
خب حالم بد بود شما هم سعی کنین درکم کنید
خیلی دارید تو فشار میذارین منو
چندروز پیش هم امتحان داشتم فقط به خاطر شما سعی کردم داستانو بنویسم و بذارم
شما هم دیگه اگه من یه روز نتونستم بیام بذارم اینجوری نباشین
اگه تا ساعت 9 نذاشتم یعنی نتونستم بیام..
حنانه دوشنبه 17 فروردین 1394 06:49 ب.ظ
تورو خدا بذار دیگه من واقعا دیگه خوابم میاد
پاسخ داد:
ببخشید بچه ها
مریم جین دوشنبه 17 فروردین 1394 06:46 ب.ظ
زهره ساعت11شدکه:|
پاسخ داد:
ببخشید منتظرتون گذاشتم
پرند دوشنبه 17 فروردین 1394 06:33 ب.ظ
پس قسمت هشت چی
پاسخ داد:
مریم جین دوشنبه 17 فروردین 1394 05:42 ب.ظ
عالی بود قسمت بعد لطفا
پاسخ داد:
تنکس
غزاله دوشنبه 17 فروردین 1394 05:31 ب.ظ
کماکان منتظرقسمت هشت
پاسخ داد:
ببخشید
نرگس دوشنبه 17 فروردین 1394 05:17 ب.ظ
انو راویلیدرجونیمونهونگى یخ زد واقعا که لعو خان
پاسخ داد:
moonlight دوشنبه 17 فروردین 1394 05:05 ب.ظ
هونگی بیچاره دلم سوخت
پاسخ داد:
هستی دوشنبه 17 فروردین 1394 04:33 ب.ظ
خیلی باحاله داستان مخصوصا وقتی هیوک میاد که دیگه عالی میشه ولی کن کو ؟بلاخره هونگبینو از کجا میشناسه
پاسخ داد:
میفهمی حالا
ویدا دوشنبه 17 فروردین 1394 03:54 ب.ظ
خیلی عالی مینویسی داستانت واقعا مهیجه ممنون زهره جون.بیچاره هونگبین لعو قراره خیلی اذیتش کنه تو این فیک
پاسخ داد:
مرسی عزیزم نظر لطفته
ava دوشنبه 17 فروردین 1394 06:07 ق.ظ
سلامممممم نفسممممممممممم
خوبی عزیزممممممممم
وبت خیلی خوب بووووووووود خیلی
میخواستم بیای به وب منم سایت سر بزنی
می بینمت
پاسخ داد:
اوکی
newsha یکشنبه 16 فروردین 1394 09:45 ب.ظ
بیچاره هونگبین یخ زد که...
خیلی قشنگه عالیییییییییی
پاسخ داد:
مرسیی
فاطمه یکشنبه 16 فروردین 1394 09:03 ب.ظ
لعو هونگى گناه دارهتو این داستانت من دیوونه هیوک شدما اصن اساسى
پاسخ داد:
مثل اینکه همه از هیوک خوششون اومده
یکشنبه 16 فروردین 1394 07:27 ب.ظ
merc khoshgel nanazi bood
پاسخ داد:
leyla.pjm یکشنبه 16 فروردین 1394 07:18 ب.ظ
پاسخ داد:
سما یکشنبه 16 فروردین 1394 06:31 ب.ظ
مرسى زهره اى
پاسخ داد:
خواهش
پرنیان یکشنبه 16 فروردین 1394 06:23 ب.ظ
خیلى قشنگ بود مرسى
پاسخ داد:
خواهش
نگار یکشنبه 16 فروردین 1394 06:08 ب.ظ
هونگى جونم لعو رو بیخیال شو بچسب به هیوک که خیلی مهربونتره و هواتو داره
پاسخ داد:
حنانه یکشنبه 16 فروردین 1394 06:06 ب.ظ
جب ادمیه این لعو بیچاره هونگبینو چهار ساعت تو سرما کاشت
پاسخ داد:
ملیکا یکشنبه 16 فروردین 1394 06:03 ب.ظ
ااا من فک میکردم عشق راوى ىه طرفس
پاسخ داد:
تارا یکشنبه 16 فروردین 1394 06:02 ب.ظ
اصل داستان عالیه ولى خداىىش هر قسمت خیلى کوتاهه
پاسخ داد:
سعی میکنم بیشتر بنویسم
سارا یکشنبه 16 فروردین 1394 06:01 ب.ظ
ینى اخرین دیالوگو لعوگفت یا هیوک؟؟؟؟
پاسخ داد:
میفهمی حالا
بهاره یکشنبه 16 فروردین 1394 05:57 ب.ظ
عااااااالى
پاسخ داد:
ممنون
mohaddese یکشنبه 16 فروردین 1394 03:44 ب.ظ
بازم اولین نفریم که کامنت میزارم!!
خیلى خوب بود
کن و هیوک هم زوج کن خیالمون راحت شه!
بیچاره هونگبین سر کارش گذاشت!!!
منتظر ادامش هستم...
پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
تاسیس فنکلاب:13.12.29
ایجاد کننده ی کلاب : Zobaek
مدیر اصلی کلاب و مترجم : Yaseman
مدیر وب سایت : Yaseman
موضوعات
آرشیو مطالب
نویسندگان
برچسب ها
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :