تبلیغات
VIXX Iranian Fanclub - Goodbye Ep8
ST☆RLIGHT For Ever
[ ]
 
 
Goodbye Ep8
نظرات
بچه ها دوباره یه معذرت خواهی بهتون بدهکارم.. واقعا دیشب حالم بد بود.. تا اومدم داستان بنویسم همونجا بالا اوردم البته هنوز هم تب دارم ولی هرجور که شده قسمت بعد رو گذاشتم.  هرچی اتفاقه دقیقا وقتی من میخوام داستان بنویسم میوفته. ای بابا!! راستش دیشب به سختی اومدم کامنتاتونو بخونم واقعا ناراحت شدم.. خلاصه خیلیییی ببخشید که منتظر موندین

قسمت 8.


فلش بک دیدگاه تک وون

تک وون کتش رو روی بلوز سفید بافتنیش انداخت و از خونه بیرون رفت.. به محض این که در رو پشت سر خودش بست گوشیش زنگ خورد.. با دیدن اسم پدرش دکمه ی اتصال تماس رو زد و گوشی رو کنار گوشش گذاشت : بله؟

-: کجایی؟

تک وون: خونه.. چرا میپرسین؟

صدای خنده ی نیشداری از پشت تلفن اومد ..: چرا میپرسم؟ یعنی میخوای باور کنم که امروز رو یادت رفته؟

تک وون داشت به سمت ماشینش میرفت که با به یاد اوردن تاریخ امروز سرجاش میخکوب شد.. چطور فراموش کرده بود ؟ سالگرد مادرش .. تا حالا سابقه نداشت اون روز رو فراموش کنه. احساس عذاب وجدان تمامی وجودشو فرا گرفت.. کم کم دستاش شل شد و از کنار گوشش پایین افتاد.

سریع سوار ماشین شد و گوشیش رو روی صندلی کناریش پرت کرد و پاشو رو گاز گذاشت...

بعد از تموم شدن مراسم تک وون خسته و درمونده کنار دیوار نشست و سرش رو به دیوار تکیه داد.. بعد از چند دقیقه به ساعت روی دیوار نگاهی انداخت. یکدفعه با به یاد اوردن چیزی چشماش گرد شد.. قرارش با هونگ بین!! چطور یادش رفته بود! از جاش پرید و با بیشترین سرعت خودشو به ماشین رسوند.

با نگاه کردن به ساعت قلبش به درد میومد. چطور تونسته بود اونو منتظر بذاره.. ساعت از 10 گذشته بود و چون الان بیرون از شهر بود طول میکشید تا به اونجا برسه.. تا جایی که میتونست سریع رفت تا هرچه زودتر برسه..

بعد از یه ساعت به میدون اصلی شهر رسید.. زود از ماشین پیاده شد و همه ی اطراف رو دنبالش گشت .. میدونست خیلی دیر کرده ولی امید داشت که اونو ببینه.. در حالی که نفس نفس میزد با دیدن پسری روی نیمکت خشکش زد! هنوز اونجا بود.. باورش سخت بود. یعنی تا حالا منتظر اون بوده؟ به چهره ی سفیدش که معلوم بود از سرما داره یخ میزنه خیره شد.. یه لحظه از خودش متنفر شد که اینکارو باهاش کرده. خواست به سمتش بره که دید هونگ بین از سر جاش بلند شد. چند قدم به جلو برداشت ولی دوباره سرجاش ایستاد.. تک وون متوجه شد که هنوز توی رفتن تردید داره.. با عصبانیت داد زد: پابو.. چرا هنوز اینجایی؟؟

هونگ بین به آرومی به سمتش چرخید .. مثل اینکه از چیزی که میدید مطمئن نبود.. نمیفهمید این خوابه یا واقعیت. تک وون با دیدن صورت بی حال هونگ بین قلبش به درد اومد و با چند قدم بلند خودشو بهش رسوند..

هونگ بین با بی حالی لبخندی زد و یه قدم به سمت تک وون برداشت.. جوری که فاصلشون خیلی کم شده بود.. به آرومی دستاشو بلند کرد و روی گونه ی تک وون کشید و خندید : خودتی! جونگ..تک..وون.

تک وون با شنیدن اسم خودش از زبون هونگ بین ضربان قلبش بالا رفت و به آرومی دستشو بلند کرد و روی دست هونگ گذاشت.. به محض لم//س دستای هونگ بین شکه شد و دستش رو گرفت و از خودش جدا کرد ..چرا اینقدر سرد بود؟! با عصبانیت داد زد : یاااا... تو مغز نداری؟ نمیبینی هوا چقدر سرده ؟ باید بعد از اینکه میدیدی نیستم میرفتی! چرا مثل احمقا تاحالا اینجا موندی؟؟

هونگ بین با لبخندی که هنوز روی صورتش بود گفت : چون میدونستم میای! ببین.. بلاخره اومدی..

تک وون از رفتار هونگ بین عصبانی بود.. باید الان از دستش ناراحت و عصبانی میبود و باهاش دعوا میکرد ولی ولی برعکس داشت میخندید! این رفتارش باعث میشد تک وون بیشتر از دست خودش عصبانی بشه.. تک وون به چشمای هونگ بین زل زد.. چطور یه پسر میتونست اینقدر زیبا باشه.. به آرومی دستاشو بالا و سر هونگ بین رو تو دستاش گرفت .. هونگ بین از لم/س دستای تک وون لرزید و قلبش شروع به تند زدن کرد که یک دفعه با تعجب به آسمون نگاه کرد و گفت : اوه.. داره برف میاد.

تک وون و به آسمون نگاه کرد.. هونگ بین از خوشحالی بلند خندید. نمیدونست چرا اینقدر خوشحاله.. اینقدر خوشحال بود که حال بدش رو به کلی فراموش کرده بود.. ناخداگاه دستاشو دور کمر تک وون حلقه کرد و سرشو تو سینش فشرد.. نفس عمیقی کشید و گفت : آه.. چه گرمه. انتظار داشت تک وون اونو عقب بزنه ولی وقتی مطمئن شد تصمیم همچین کاری نداره خودشو محکم تر تو بغلش فشرد.. تک وون هم لبخندی زد.. لبخندی که به ندرت رو لباش می نشست..

اون هم اونو در بغل گرفت که یکدفعه متوجه شد بدن هونگ بین داره شل میشه.. چشماش گرد شد و سریع محکم گرفتش تا نیافته.. چند بار تو صورتش زد و با صدای لرزون گفت: یااا یهو چت شد؟ چشماتو باز کن..

ولی حال هونگ بین هیچ تغییری نکرد.. به سختی تا ماشین بردش و در ماشین رو باز کرد و هونگ بین رو به آرومی روی صندلی عقب خوابوند...

.......................................

کمکش کرد روی تخت بخوابه .. اولین بار بود که یکی دیگه غیر از خودش روی اون تخت میخوابید.. آهسته رو لبه ی تخت نشست و دستش رو روی پیشونیه هونگ بین گذاشت.. داشت تو تب میسوخت! تا حالا از کسی مراقبت نکرده بود و نمیدونست باید چیکار کنه.. سریع بلند شد و به اتاق کارش رفت.. لپ تاپشو باز کرد و توی اینترنت سرچ کرد که وقتی یکی تب داره باید چیکار کرد.. اول نوشته بود که باید لباساشو تا جایی که میتونه در بیاره.. تهویه ی هوا رو روشن کنه. سعی کنه هوای اتاق رو متعادل نگه داره و با یه پارچه ی خیس بدنش رو تا جایی که میتونه خنک نگه داره.

تک وون سریع بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت و یه ظرف پر از آب و حوله برداشت و به اتاقی که هونگ بین توش بود برگشت.. ظرف و حوله رو رو میز کنار تخت گذاشت و خودش لبه ی تخت نشست و به هونگ بین خیره شد.. لبهاش سفید شده بود و دونه های عرق روی پیشونیش پایین میریختن.

با نگرانی نوازشش کرد و با صدای آرومی زیر لب گفت : ببین به خاطر من به چا روزی افتادی.. از من متنفری نه؟ و کمی بعد حوله رو توی آب برد و رو پیشونی هونگ بین گذاشت.. بعد بلند شد و سعی کرد کاپشن کهنه ی هونگ بین رو از تنش در بیاره.. بعد از اینکه به سختی درش اورد کاپشن رو با دو دستش روبروش قرار داد و با تعجب گفت : همچین لباسایی هم وجود دارن؟!

و کاپشن رو توی سطل آشغال هل داد و دوباره کنار هونگ بین نشست.. با تردید دستاش رو به دست هونگ بین نزدیک کرد.. جلوی اون پسر اصلا نمیتونست مقاومت کنه. دیگه فهمیده بود کاملا برای اون پسر که هنوز اسمشو هم نمیدونه سقوط کرده.. یکدفعه فکری به ذهنش رسید و دستشو تو جیب شلوار هونگ بین کرد و هرچی کارت توش بود دراورد. بین کارت ها کارت ملی ش رو برداشت و بهش نگاه کرد.. زیر لب گفت : لی هونگ بین؟! و بعد لبخند نامشخصی زد گفت : پس اسمت هونگ بین بود!

دوباره به هونگ بین نگاهی انداخت و بلند شد که یهو هونگ بین دستشو گرفت و با درموندگی نگاش کرد .. با صدایی که به سختی از گلوش بیرون میومد گفت : جایی.. نرو.

تک وون هول کرد. یعنی باید کنارش میموند؟ که اون صدا دوباره شنیده شد : جایی نمیری درسته؟!

تک وون نمیتونست در برابر اون چشمها مقاومت کنه و با صدای آرومی گفت: اینجام.. جایی نمیرم

و کنار هونگ بین نشست و دستاشو گرفت .. هونگ بین هم لبخندی زد و دستاشو محکم تر گرفت.. طولی نکشید که دوباره چشماش سنگین شد و خوابش برد. همون موقع صدای زنگ تلفنی بلند شد.. تک وون اون صدا رو دنبال کرد.. صدا از تو جیب کاپشن هونگ بین میومد. کاپشن رو دوباره دراورد و گوشی رو از تو جیبش بیرون اورد.. اسم رو صفحه ی گوشی رو بلند خوند : هیوک؟

اون رو میشناخت.. البته مطمئن نبود خودش باشه یا نه. دکمه ی اتصال تماس رو زد و گفت : الو..

هیوک پشت تلفن با تعجب گفت : هونگ بین؟ خودتی؟

تک وون سریع اونو شناخت و اخماش تو هم رفت.. خودش بود. چرا هونگ بین اسمشو هیوک سیو کرده ؟ یعنی اینقدر صمیمین؟

: هونگ بین خوابه.

هیوک هم اون صدا رو شناخت و با عصبانیت گفت : تو!!

تک وون نیشخندی زد و گفت : آره خودمم.. اگه کاری نداری منم میرم بخوابم..

و تا هیوک خواست جواب بده تک وون گوشی رو قطع کرد.

...................................................

هیوک با عصبانیت گوشیش رو روی تخت پرت کرد و با عصبانیت فریاد کشید.. هونگ بین چرا پیش اون بود؟ این واقعیت که هونگ بین الان خونه ی تک وون بود رو نمیخواست باور کنه.. اون تمام شب رو منتظر هونگ بین مونده بود ولی حالا ساعت 2 بهش خبر رسیده بود که شب خونه ی یه پسر دیگه میخوابه!!

   


مرتبط با:
سه شنبه 18 فروردین 1394ساعت : 09:04 ق.ظ| نویسنده : Yaseman
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
mehrta شنبه 22 فروردین 1394 02:22 ب.ظ
هیوک عصبانی می شود.
پاسخ داد:
newsha چهارشنبه 19 فروردین 1394 04:54 ب.ظ
طبق معمول عااااااااااااااالی خیلی این قسمت رمانتیک بودزود زود زود خوب شو من یکی معتاد این فیک شدم
پاسخ داد:
فدات
aramiii چهارشنبه 19 فروردین 1394 04:11 ب.ظ
سلام عزیزم.
امروز تمام قسمتای داستانت رو خوندم... قشنگ بودش.

فقط به نظرم اگه اونجایی که لئو تو سابت دنبال مطلب میگشت رو نمینوشتی و اینطوری مینوشتی که توی نت دنبال راه میگرده ولی اینکه چیکار بکنه رو توی رفتارش بازتاب میکردی بهتر بود به نظرم...
البته این نظر منه و داستان هم داستان شما!
پاسخ داد:
ممنون که خوندی و نظرتو گفتی
درست میگی.. خودم هم احساس کردم.. سعی میکنم واسه دفعه ی بعد بهتر بنویسم
هما چهارشنبه 19 فروردین 1394 12:03 ب.ظ
قسمت کاپشن خیلى باحال بود
پاسخ داد:
کوثر چهارشنبه 19 فروردین 1394 10:20 ق.ظ
جدا خودت فک میکنی فیکت خوب نیسمن واقعا عاشق داستانتم تا حالام توهیچ سایتی همچین فیک قشنگی نخوندم
پاسخ داد:
فکر میکنم هنوز مونده تا فیکام بهتر شه.. بعضی جاهاش توصیف صحنه واسم سخت میشه
کلا از بچگیم داستان نویسیم ضعیف بوده
مرسی عزیزم خوشحالم حداقل از نظر تو خوب مینویسم
مریم جین سه شنبه 18 فروردین 1394 07:59 ب.ظ
ای بابا الان حالت بهتره زهره؟اشکال نداره احی ببخشید چنین کامنتایی گذاشتیم:(
داستانت خوب بود.
پاسخ داد:
الان بهترم مرسییی که پرسیدی
shaghayegh سه شنبه 18 فروردین 1394 07:36 ب.ظ
Bichare hyuk ....... Noch
Kheiliiiii Zibaaaaa

Khub shi zud ishalaaa azizawm
پاسخ داد:
مرسییییی
shabnam سه شنبه 18 فروردین 1394 07:34 ب.ظ
الان یکم بهتری زهره؟؟
امیدوارم زود تر خوب شی

مثل همیشه عالی
پاسخ داد:
آره رفتم دکتر بهترم
مرسییی عزیزم
نگار سه شنبه 18 فروردین 1394 06:09 ب.ظ
اى بابا چقد تو دلم به لعو بدو بیراه گفتم قسمت قبلنگو یه دلیل مهم داشته واسه تاخیرش
پاسخ داد:
leyla.pjm سه شنبه 18 فروردین 1394 06:08 ب.ظ
پاسخ داد:
شمیم سه شنبه 18 فروردین 1394 06:07 ب.ظ
اخى چطورى با اون حال نوشتى زود خوب میشى اجى
راستى عالى نوشته بودى تا اینجا اىن بهترین قسمت داستان بود واقعا حرف نداش مرسى
پاسخ داد:
مرسیی عزیزم
تارا سه شنبه 18 فروردین 1394 05:53 ب.ظ
اخى هونگى ولى بیشتر اخى هیوکى
پاسخ داد:
اتنا سه شنبه 18 فروردین 1394 05:52 ب.ظ
چطورى انقد عالى مینویسى تا حالا همچین فیک بینظیرى نخونده بودم
پاسخ داد:
خودم که فیک های سایت های دیگه رو میخونم از خودم ناامید میشم
مرسییی که بهم روحیه میدین
فاطمه سه شنبه 18 فروردین 1394 05:51 ب.ظ
فوق العاده نوشتى
پاسخ داد:
مرسیییی
ساناز سه شنبه 18 فروردین 1394 05:50 ب.ظ
این قسمت حرف نداش چقد رمانتیک بود
پاسخ داد:
مرسییییی
حنانه سه شنبه 18 فروردین 1394 05:48 ب.ظ
بینهایت عالى بود هرچقد از قشنگیه این قسمت تعریف کنم بازم که
پاسخ داد:
واقعا مرسیییی
خودم که فکر میکنم خوب نتونستم بنویسم
vixx girl سه شنبه 18 فروردین 1394 05:48 ب.ظ
mercccccc eshalah ham to ham hoohgbin joonam khoob shin
پاسخ داد:
مرسیییی♡
شقایق سه شنبه 18 فروردین 1394 05:47 ب.ظ
الهى هیوکم
پاسخ داد:
غزاله سه شنبه 18 فروردین 1394 05:42 ب.ظ
الهى امیدوارم زوده زود خوب شى
پاسخ داد:
مرسیییی عزیزم
moonlight سه شنبه 18 فروردین 1394 05:11 ب.ظ
عالی بود فقط خواهشا دفعه د یگه زود بزار
پاسخ داد:
باشه من سعی میکنم هرروز سر ساعت بذارم ولی بعضی روز ها واقعا نمیتونم و یه مشکلی پیش میاد
mohaddese سه شنبه 18 فروردین 1394 05:08 ب.ظ
بیچاره هونگبین!چقدر بدبخته اینجا!!!حالا خوشتیپه گروهاا ولى کاپشن کهنه تنشه!قشنگ بود و متفاوت!
خیلى خوب بود.بازم ممنووون
امیدوارم هرچه زودتر حالت بهتر شه!
پاسخ داد:
مرسی عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
تاسیس فنکلاب:13.12.29
ایجاد کننده ی کلاب : Zobaek
مدیر اصلی کلاب و مترجم : Yaseman
مدیر وب سایت : Yaseman
موضوعات
آرشیو مطالب
نویسندگان
برچسب ها
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :