تبلیغات
VIXX Iranian Fanclub - Goodbye Ep9
ST☆RLIGHT For Ever
[ ]
 
 
Goodbye Ep9
نظرات
ببخشید یکم دیر شد
قسمت 9.


هونگ بین به آرومی چشماشو باز کرد.. هنوز حالش بد بود و احساس سرگیجه داشت.. کم کم هوشیاریشو به دست اورد و به اطرافش نگاه کرد.. احساس نا آشنایی نسبت به اونجا داشت ولی کم کم همه چیزو به یاد اورد.. اینکه دیشب چه اتفاقی افتاده بود و چرا الان اینجا بود.. یکدفعه چشمش به تک وون افتاد که روی صندلی ای کنار تخت نشسته بود و سرش رو روی تخت گذاشته بود.. هونگ بین لبخندی زد و به تک وون خیره شد.. وقتی مطمئن شد کاملا خوابه به آرومی دستشو جلو برد و موهای تک وون رو از جلوی صورتش کنار زد که یکدفعه تک وون چشماشو باز کرد و هونگ بین سریع دستشو عقب کشید. تک وون به هونگ بین که به نظر میرسید شکه شده نگاه کرد.. هونگ بین هول شد و با لکنت گفت :خو..ب خوا..بیدی؟؟

که یکدفعه تک وون سرش رو از روی تخت بلند کرد و با نگرانی ای که تو چهره ش دیده میشد دستش رو روی پیشونیه هونگ بین گذاشت .. وقتی دید تبش قطع شده نفس راحتی کشید و گفت : حالت بهتر شده..

هونگ بین سعی کرد بلند شه و بشینه.. : تو منو اوردی اینجا؟

تک وون : اشتباه برداشت نکن.. فقط چاره ی دیگه ای برام نذاشتی

هونگ بین: به هرحال.. ممنون..

تک وون : باید هم ممنون باشی . اولین کسی بودی که بهش اجازه دادم رو تختم بخوابه

هونگ بین نیشخندی زد .. این پسر با اونی که دیشب دیده بود کاملا فرق داشت.. اون چشمها.. هیچ احساسی توش دیده نمیشد. هیچی!!

هونگ بین که از رفتار تک وون نا امید شده بود با عصبانیت پتوش رو کنار زد و بلند شد..

تک وون : کجا؟

هونگ بین : میرم یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم!

و از اتاق بیرون رفت..

تک وون هم بلند شد و دنبالش رفت.. هونگ بین محو خونه شد. همینطور با تعجب به اطرفش نگاه میکرد که یکدفعه ایستاد و به سمت تک وون چرخید و گفت : کسی اینجا نیست؟ خانوادت...

تک وون : من تنها زندگی میکنم..

هونگ بین چشماش گرد شد و گفت : تنها؟ توی خونه به این بزرگی تنها زندگی میکنی؟

تک وون : چیز عجیبیه؟

هونگ بین خندید و گفت : آه درسته.. برای شما پولدارا چیز عجیبی نیست..

تک وون اخم کرد : داری مسخره میکنی؟

هونگ بین : اوه.. از کجا فهمیدی؟

و خندید..

تک وون نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرامشش رو حفظ کنه..

هونگ بین : چیه؟ میخوای منو بیرون کنی؟

تک وون یه لحظه از خودش تعجب کرد.. اگه هرکس دیگه ای بود الان پرتش میکرد بیرون ولی.. هونگ بین ... دوست نداشت بذاره بره..

آب دهنشو قورت داد و گفت : من کی.. همچین حرفی زدم؟

هونگ بین لبخندی زد و گفت :خوبه! چون منم تصمیم ندارم برم..

تک وون : میخوای اینجا بمونی؟ چرا؟

هونگ بین نمیدونست چه جوابی باید بده.. باید بهش میگفت که دوست داره کنارش باشه؟؟ با تردید گفت : میدونی که.. از دیشب تا حالا هیچی نخوردم..

تک وون : که اینطور... میتونی اگه چیزی پیدا کردی بخوری..

هونگ بین به آشپزخونه رفت و در یخچال رو باز کرد.. تقریبا خالی بود.

تک وون هم همون موقع اومد داخل و دست به سینه به دیوار تکیه داد : من معمولا تو خونه چیزی نمیخورم..

هونگ بین لباشو جمع کرد و گفت : با همینا هم میشه یه چیزی درست کرد!

  و دست به کار شد .. تک وون هم همون جا روی صندلی نشست و همه ی حرکات هونگ بین رو زیر نظر داشت. زمان زیادی طول نکشید که کار هونگ بین تموم شد و ظرف پنکیک رو جلوی تک وون گذاشت. تک وون با تعجب به هونگ بین نگاه کرد .. هونگ بین : چرا اینجوری نگا میکنی؟ نمیخوای امتحانش کنی؟

تک وون چنگالش رو بلند کرد که یکدفعه هونگ بین چنگال روی ازش گرفت و تیکه ای از پنکیک رو جلوی دهنش قرار داد : بخور!

تک وون با تعجب به هونگ بین نگاه کرد و چند بار پلک زد.. هونگ بین : نمیخوری؟ باید به زور بهت بدم؟

تک وون : نه! میخورم..

و به آرومی دهنشو با کرد که یکدفعه با شنیدن صدای سرفه ای سر دوتاشون به سمت در چرخید..

تک وون با دیدن وون شیک چشماش گرد شد و هونگ بینو عقب زد..

وون شیک : دارم درست میبینم؟!

تک وون سعی داشت یه جوری کارش رو توجیه کنه و سریع گفت : وون شیکاا.. اونطور که فکر میکنی نیست..

همون موقع هونگ بین سمت وون شیک رفت و خم شد و ادای احترام کرد : لی هونگ بین هستم.

و دستش رو جلو اورد.. وون شیک هم باهاش دست داد و گفت : خوشبختم.. منم کیم وون شیکم.. پسر عموی تک وون! نمیدونستم تک وون همچین سلیقه ی خوبی داره!

تک وون به وون شیک چشم غره رفت.. هونگ بین از قیافه ی تک وون خنده ش گرفت.. همون موقع گوشی هونگ بین زنگ خورد.. سریع گوشی رو از جیبش بیرون اورد جواب داد : الو..

هیوک : یااا!! معلوم هست کجایی؟ میخوای اخراج شی؟

هونگ بین چشماش گرد شد : نه نمیخوام!

هیوک :پس سریع برگرد سر کارت!

هونگ بین : باشه سریع خودمو میرسونم..

و گوشی رو قطع کرد و رو به تک وون گفت : من دیگه میرم!

وون شیک :کجا؟ به این زودی..

هونگ بین : باید برم سر کار.. تا همین حالاشم دیر شده.

وون شیک : باشه پس..

هونگ بین در جواب وون شیک لبخندی زد و رو به تک وون گفت : کاپشن منو ندیدی؟

تک وون آب دهنشو قورت داد و گفت : همونجا.. نبود؟

هونگ بین : تو اتاق که نبود..

تک وون : فعلا واسه منو بپوش! مگه دیرت نشده؟

هونگ بین : اوه راست میگی..

تک وون : رو کاناپه ست..

هونگ بین : اوکی.. من میرم دیگه.

و اونجا رو ترک کرد.


مرتبط با:
چهارشنبه 19 فروردین 1394ساعت : 10:11 ق.ظ| نویسنده : Yaseman
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Aramdokht bara! پنجشنبه 27 فروردین 1394 04:14 ب.ظ
امیدوارم ناراحتت نکرده باشم...
داستانت رو عالی مینویسی, خوب منتقل میکنی احساساتت رو, خیلی دلم میخواد بخونم داستانت رو... فقط یکم (اونم نه همه جاهاش, فقط بعضی جاهاش) ادم حس میکنه یه قسمتش رو وقتی حوصله نداشتی نوشتی! یا تو ذهن خودت داستان با جزئیات کامله ولی یادت رفته توضیح بدی!
من خودم اونقدر حوصلم سر میره سر توضیح بعضی جاهای داستانا!!!! دلم میخواد سر و ته اون قسمت رو هم بیارم تا برم جاهای قشنگ ترش!

وقتی میخوایی داستان بنویسی اهنگی ک دوست داریو بزار یا بمون وقتی ک همه خوابن بنویس... اون موقع قشنگ تر نوشته میشه! شمام که عالی مینویسی!!!

درمورد خودمم... تقریبا 3 ساله داستان مینویسم... کلا تو اینترنت ولم! همه جا هم هستم! هرجا بگی ارامدخت میشناسنم! البته بین دابل اسیا! تازگیا دنبال ویکسم!... تا یونگ سنگ بیاد بیرون 3>

الان تو سایتا... فقط یه سایتو یادم میاد ک توش داستان کوتاه نوشتم, قسمتای 14م یه داستان دیگه بودم که برای دستم مشکل پیش اومد و نتونستم داستان رو ادامه بدم, خیلی زمان بدی رو گذروندم... مدیر محترم وب پرتم کرد بیرون و داستان نصفه کارم رو پاک کرد! اکانت منم پاک کرد!!!!
الان اگه بخوایی داستان کوتاهم با اسم Die تو قسمت آرشیو داستان های این سایت هستش... فک کنم 4 قستمه...
درمورد دابل اس هستش!

اگر احیانا ناراحت میشی از اینکه انتقاد کنم بگو. ناراحت نمیشم! دست خودم نیستش!

یکی از خوبیامم اینکه نظر میزارم اندازه قدم!!!
دستم به کم نمیره!


موفق و پاینده باشی دوستی...
شب و روزت خوش...
فعلا
پاسخ داد:
آره دقیقا بعضی وقت ها اصلا حوصله ی نوشتن ندارم ولی به خاطر اینکه باید تا ساعت 9 بذارم داستانو به زور مینویسم.. خودم هم احساس میکنم بعضی قسمت ها روبا بی حوصلگی مینویسم.. راستش من هیچوقت داستان نویسی یا انشا نویسیم خوب نبوده ببخشید دیگه اگه تو نوشتن مشکل زیاد دارم
آدرس سایتت چیه ؟؟ نذاشتیش
نه عزیزم.. اگه بازممشکلی داشتم یگو
مرسی
mehrta شنبه 22 فروردین 1394 02:27 ب.ظ
اوووووووو!!!!
فقط خواستم یه چیزی گفته باشم
پاسخ داد:
مریم جین پنجشنبه 20 فروردین 1394 09:12 ب.ظ
زهره حالت خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟دختر ج نظراتم ندادی تو چت شده؟الووووووووووووووووووووو خوبی؟
پاسخ داد:
الان خوبم.. واقعا نتونستم بیام جواب بدم..
داستان رو هم به سختی نوشتم و گذاشتم
مبینا پنجشنبه 20 فروردین 1394 07:35 ب.ظ
من اخر سر این داستان دق میکنم میمیرم
پاسخ داد:
شرمنده
پنجشنبه 20 فروردین 1394 07:14 ب.ظ
زهره جونم نمیذاری داستانو؟
پاسخ داد:
ببخشید نتونستم بذارم
مهسا پنجشنبه 20 فروردین 1394 07:08 ب.ظ
امشبم نمیذاری؟
پاسخ داد:
Aramdokht پنجشنبه 20 فروردین 1394 04:39 ب.ظ
نه منظورم این نبود ک خجالت بکشه عزیزم، میگم اینکه بعد از یه شب بسهوشی و تب بالا، اینکه یهو بلند شد بدون هیچ چیزی، مثلا سرگیجه ای چیزی رفت سر یخچال یه جوری بود...
اره اینجا یه چیزی میخواست!
مثل بقیه قسمتا ک یا هونگبین پا میداد یا لعو!

البته شاید نظرم به خاطر مدل نوشتنم باشه... من داستانایی ک مینویسم یه مدل دیگن!
وگرنه اصلا منظور بدی نداشتم...
پاسخ داد:
شخصیت هونگ بین اینجوریه.. سعی میکنه قوی باشه و به روی خودش نیاره که مریضه.
ولی شاید منظورم رو بد رسوندم.. تو قسمت های بعد بیشتر مشخص میشه
آره درست میگی.. اگه اونکارو میکردم جذابیت داستان بیشتر میشد ولی قرار نبود اینجا اتفاقی بیافته
کوثر پنجشنبه 20 فروردین 1394 04:30 ب.ظ
من با آرامدخت جون موافق نیستم این ک هونگبین خجالت میکشید تو این صحنه همه جذابیت داستان میرفت چون لعو هم شخصیت خجالتیی داره اونجوری خیلی یکنواخت میشد و از شخصیت واقعی پسرا دور میشد
پاسخ داد:
آره منم همین فکر رو میکنم.. تو فیک های دیگه ای که می خونم همیشه یکی از پسرا شخصیت دخترونه داره که از شخصیت واقعیه طرف خیلی دوره
اینجوری تصور اینکه اینا دوتاشون پسرن راحت تر میشه
ساناز پنجشنبه 20 فروردین 1394 10:02 ق.ظ
اوه اوه قسمت بعدی واکنش هیوک دیدن داره
پاسخ داد:
ویدا پنجشنبه 20 فروردین 1394 10:00 ق.ظ
دیالوگای راوی عالی بود اصن تصورشون ک میکنم خندم بند نمیاد
پاسخ داد:
Aramdokht پنجشنبه 20 فروردین 1394 09:23 ق.ظ

اونجاش که هونگبین میگه رفتار لئو فرق داشت یعنی چی؟
دیشب با احساس بود یا الان؟
دقیق نفهمیدم!

البته با توجه به متن میشه فهمیدا؛ ولی خوب باید فرض کنی یکی برای اولین بار از این قسمت شرو میکنه به داستان خوندن؛ اون موقع باید جوری توضیح بدی که بفهمه...

رفتار هونگبین اونجاش که رفت از اتاق بیرون چرا اونطوری شد؟ به نظرم یهو از ادم خجالتی به یه ادم دیگه تبدیل شد!
بهتر بود همین طور خجالتی میموند تا مثلا لئو کمکش کنه راحت حرفشو بزنه... مثل یه معلم! یه چیزی که بتونه اینارو بیشتر به هم نزدیک کنه تا مثلا یه قرار همیشگی!

البته اینو بازم میگم, این داستان شماست و نظر من فقط نظره!

یه سوال دیگه هم دارم...
البته چون یه چیزی رو درک نمیکنم میپرسم؛
رفتار و احساس و عشق دختر و پسر به هم چه کمبودی داره که شما فیک مینویسی؟

مثلا اگر من میخواستم فن فیکشن ویکس رو بنویسم, حتما هونگبین رو یه پسر خجالتی معرفی میکردم که مثلا برای کمک به یه دختر خجالتی دیگه کم کم مرد میشه...
که تو فکرم هست تابستون کنار فیکشن دابل اسی, یکی هم برای اینا بنویسم!!!

مردی که برای زندگی ساخته شده باشه, نه برای عشق به لئو!



بازم شرمنده که هی ایراد میگیرم...
دست خودم نیست!
نه اینکه الان به خاطر مشکل دستم نمیتونم چیزی بنویسم, دلم داستان میخواد!

خدانگهدار
پاسخ داد:
آره اگه بیشتر توضیح میدادم بهتر بود...
اونجا هم که هونگ بین از اتاق بیرون اومد یه جورایی میشه گفت میخواست فضا رو عوض کنه و سعی کنه عادی باشه.. من که با همچسن تفکری نوشتم..
رفتار و احساس دختر و پسر هیچ مشکلی نداره فقط چون از کاپل های گروه ویکس خوشم میاد مینویسم.. معمولا بیشتر طرفدارای کی پاپ خوششون میاد.. یه جور فن سرویسه که برای طرفدار ها انجام میدن و طرفدارا با تخیل خودشون فیک مینویسن ازشون
فقط به نظرم تو دنیای مجازی چیز جالبیه.. نه اینکه واقعا از پسر * پسر خوشم بیاد
فیک دابل اس مینویسی ؟؟؟ دوست دارم بخونم .. اگه آدرس وب فیک هاتو بذاری خوشحال میشم
نه عزیزم دوست دارم ایرادهام رو بدونم که بتونم رفعشون کنم
ببخشید کامنتت رو دیر جواب دادم
مریم جین چهارشنبه 19 فروردین 1394 08:58 ب.ظ
خخخخخخخ برای منو بپوش:|
عالی بودا ای زهره کلکو خوبه حالت؟انفلانزا زبونم گاز که نگرفتی/.
پاسخ داد:

گرفته بودم ولی الان خوبم..
mohaddese چهارشنبه 19 فروردین 1394 08:08 ب.ظ
مثل همیشه عالى بووود
فقط اون وسطا نوشته بودى هونگبین از قیافه هونگبین خندش گرفت!!!!
خب منتطرم رفتار هیوکو ببینم!
ممنوون
پاسخ داد:
اوه!! چه سوتی ای دادم!!
مریض بودم این چند روز دیگه.. از این اشتباها پیش میاد
نرگس چهارشنبه 19 فروردین 1394 07:13 ب.ظ
کلا کن شانس نداره
هیچکس دوسش نداره تو داستان ای بابا دلمان بسی سوخت
پاسخ داد:
خب از بین 6نفر حداقل یه نفر ممکنه بدون زوج بمونه دیگه..

داستان بعدی کن نقشه اول باشه خوبه ؟!
ترانه چهارشنبه 19 فروردین 1394 07:11 ب.ظ
اوه اچه هونگبین بفهمه لعو کافشنشو ریخته دور کلشو میکنه
پاسخ داد:
غزاله چهارشنبه 19 فروردین 1394 06:26 ب.ظ
الهیلعو چقد با نمک رفتار میکنه
مثه همیشه عالی بود زهره جونم
پاسخ داد:
moonlight چهارشنبه 19 فروردین 1394 06:25 ب.ظ
هیوک هونگی رو دوست داره یعنی زوج کیوک نداریم
عالی بود
پاسخ داد:
حالا در آخر معلوم میشه
مرسی عزیزم
کوثر چهارشنبه 19 فروردین 1394 06:25 ب.ظ
دلم برای کن تنگ شده
پاسخ داد:
سارا چهارشنبه 19 فروردین 1394 06:24 ب.ظ
این راویم خیلی باحاله ها
پاسخ داد:
مهسا چهارشنبه 19 فروردین 1394 06:22 ب.ظ
واااای جرات نداش بگه کاپشنو ریخته دور
پاسخ داد:
تارا چهارشنبه 19 فروردین 1394 06:09 ب.ظ
ترجیح میدم هونگی با هیوک باشه لعو بش اسیب میزنه
پاسخ داد:
مثل اینکه طرفدارای هیوک بین زیاد شدن
yasna چهارشنبه 19 فروردین 1394 06:07 ب.ظ
Vaaaay man ash3ghe dastanet shodam
پاسخ داد:
فدات
newsha چهارشنبه 19 فروردین 1394 06:04 ب.ظ
کوماواااااااااا...ولی کم بود
آخی هیوک هم که هونگبینو دوست داره انگار... حالا چی میشه؟
پاسخ داد:
vixx girl چهارشنبه 19 فروردین 1394 06:02 ب.ظ
merc zooohre jooone azizammmmmmmmmmm
پاسخ داد:
حنانه چهارشنبه 19 فروردین 1394 05:55 ب.ظ
عالی بود زهره جوووووونی
پاسخ داد:
فدات!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
تاسیس فنکلاب:13.12.29
ایجاد کننده ی کلاب : Zobaek
مدیر اصلی کلاب و مترجم : Yaseman
مدیر وب سایت : Yaseman
موضوعات
آرشیو مطالب
نویسندگان
برچسب ها
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :