تبلیغات
VIXX Iranian Fanclub - Goodbye Ep11
ST☆RLIGHT For Ever
[ ]
 
 
Goodbye Ep11
نظرات
بچه ها ببخشید که این چند روز منتظرتون گذاشتم :(
برنامه هام خیلی قاطی پاتی شده.. اصلا وقت نداشتم بشینم داستان بنویسم..
تا یه مدت هم متاسفانه نمیتونم هر روز بذارم
یه روز در میون میذارم داستانو.. همون ساعت 9 شب

....

قسمت 11


هونگ بین با تعجب به تک وون نگاه کرد.. تک وون : اونجوری نگام نکن.. فقط مجبور بودم اون حرفا رو بزنم..

هونگ بین نیشخندی زد و گفت : آها پس فقط داشتی وانمود میکردی

تک وون : پس چه فکر دیگه ای کردی؟

هونگ بین کنار تک وون نشست و با تردید به چشماش زل زد.. تک وون احساس کرد داره با اون نگاه قلبش آتیش میگیره و سریع نگاهش رو از هونگ بین دزدید .. هونگ بین : فقط فکر کردم.. شاید.. واقعا بخوای با من باشی!

تک وون با چشمای گردش به هونگ بین نگاه کرد و با لکنت گفت : منظو.. منظورت چیه؟

هونگ بین لباشو آویزون کرد و با لحن معترضش گفت : فکر کنم منظورم واضح بود.

تک وون احساس میکرد قلبش هرلحظه ممکنه بایسته.. هونگ بین : فقط اینطور به نظر میرسید... ولی مثل اینکه من اشتباه فهمیدم.

و با ناامیدی سرش رو پایین انداخت.. تک وون تحمل اون نگاه غمگینو نداشت ولی هیچ کلمه ای از دهنش بیرون نمیامد.. هونگ بین آهی کشید و از سرجاش بلند شد .. تک وون :ک..کجا؟ میخوای بری؟

هونگ بین : کارت باهام تموم شد درسته؟ دیگه اینجا کاری ندارم..

و روشو برگردوند و خواست بره که یکدفعه چیزی یادش اومد و سرجاش ایستاد.. کاپشنی که تنش بود رو دراورد و به تک وون داد.. تک وون : لازم نبود الان برش گردونی.

هونگ بین  با نگاه غمگینش بهش نگاه کرد و گفت: گفتم شاید دیگه فرصت نشه برش گردونم.. چون دلیلی نداره  دوباره همدیگه رو ببینیم..

تک وون : من لازمش ندارم.. میتونی برش داری

هونگ بین پوزخندی زد و گفت : الان داری برام دلسوزی میکنی؟

تک وون از لحن حرف زدن هونگ بین جا خورد.. هونگ بین کاپشن تک وون رو روی میز انداخت و گفت : حتما خیلی بدبخت به نظر میرسم نه؟ ولی لازم نیست نگران باشی چون دیگه منو تو زندگیت نمیبینی..

و به سردی روشو برگردوند.. سعی میکرد ناراحتیشو مخفی کنه .. دیگه تحمل نداشت اونجا بمونه. احساس حقارت میکرد.. میدونست تک وون آدم عادی ای نیست که بتونه با هرکسی باشه.. دوست داشت آدم دیگه ای بود و میتونست تو شرایط بهتری تک وون رو ملاقات کنه.. به ناراحتی قدمی به سمت در خروجی رستوران برداشت که ناگهان چیزی مانعش شد.. تک وون محکم دستشو گرفته بود.. تک وون : همیشه اینقدر زود درباره ی همه قضاوت میکنی؟

هونگ بین سعی کرد دستشو از دست تک وون جدا کنه ولی تک وون محکم تر دستشو فشار داد و گفت : باید بذاری منم حرفامو بزنم..

هونگ بین : چی میخوای بگی؟

تک وون کاپشنشو از روی میز برداشت و دور هونگ بین پیچیدش : بیا اول از اینجا بریم..

هونگ بین هم دیگه حرفی نزد و دنبال تک وون رفت..

مدتی بود که داشتن قدم میزدن ولی هیچ کدوم جرعت حرف زدن نداشتن.. یکدفعه هونگ بین سکوت رو شکست و گفت : چی میخواستی بگی؟

تک وون با تردید گفت : نمیدونم.. فقط.. میترسیدم بری

هونگ بین با شنیدن اون حرف سرجاش میخکوب شد.. تک وون هم از حرف خودش تعجب کرد و ایستاد. تک وون : اوه... من... منظورم این بود که...

هونگ بین با تعجب به تک وون نگاه میکرد و منتظر کلمه ای از تک وون بود.. تک وون : چون فکر کردم برات سوتفاهم شده.. نمیخواستم اونجوری بری..

هونگ بین که از جواب هونگ بین ناامید شده بود اخم کرد و با لحن تندی گفت : پس الان میتونم برم؟ تک وون هول کرد و گفت : میتونی بری!

هونگ بین نیشخندی زد و کاپشن تک وون رو از تنش دراورد و بهش پس داد : اینو هم پس میدم..

تک وون در حالی که دستاش میلرزید کاپشن رو ازش گرفت و هونگ بین بدون اینکه به تک وون اجازه ی حرف زدن بده راهشو از تک وون جدا کرد و رفت.. تک وون با ناامیدی به رفتنش نگاه کرد و زیر لب گفت : مواظب خودت باش!

که یکدفعه هونگ بین در فاصله ی چند قدمیش از حال رفت !! با عجله به سمتش دوید و صداش کرد : هونگ بینا!! یاااااا... بلند شو..

خم شد و دستشو روی گونه ی هونگ بین کشید.. کاملا یخ زده بود.. چطور متوجه ی حال بد هونگ بین نشده بود؟؟! با این حالش چطور درخواستش رو قبول کرده بود و تا اینجا اومده بود؟! دوباره به خاطر اون هونگ بین به این روز افتاده بود.. سریع هونگ بین رو از رو زمین بلند کرد و به سمت ماشینش برد...

روی صندلی جلو کنار خودش گذاشتش و خودش هم سوار شد.. هنوز راه زیادی نرفته بودن که هونگ بین به آرومی چشماشو باز کرد.. به اطرافش نگاه کرد و با دیدن تک وون که داشت رانندگی میکرد اخم کرد.. میخواست سرش داد بزنه و بگه ماشین رو نگه داره ولی بدنش هیچ قدرتی نداشت.. تک وون متوجه ی هونگ بین شد و گفت : نگران نباش نمیدزدمت!

هونگ بین با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت : کجا داریم میریم؟

تک وون : معلومه دیگه خونه ی من!! وقتی یکم حالت بهتر شد میتونی بری!

هونگ بین : لازم نکرده! میتونی همینجا پیادم کنی!

تک وون با لحن جدی گفت : نمیشه!! تقصیر خودته که همیشه جلوی من حالت بد میشه..

هونگ بین : من ازت نخواستم ازم مراقبت کنی..

تک وون کنار جاده پارک کرد و سرشو سمت هونگ بین چرخوند.. : اینقدر اذیتت میکنه؟

هونگ بین : چی؟

تک وون : این که کنار من باشی..

هونگ بین از طرز فکر تک وون تعجب کرد.. چطور همچین فکری کرده بود.. با صدای آروم گفت : نه اینطور نیست

تک وون : پس فقط سرجات بشین و اینقدر شکایت نکن!

هونگ بین دیگه ساکت شد و طولی نکشید که دوباره خوابش برد.. توی راه تک وون همش زیر چشمی به هونگ بین نگاه میکرد و حواسش اصلا به رانندگی نبود..

وقتی رسیدن تک وون هونگ بینو روی تخت خوابوند و خودش کنارش نشست.. بعد از چند دقیقه که فقط به هونگ بین خیره شده بود بلند شد و پتو رو روی هونگ بین کشید و از اتاق بیرون رفت.. به محض اینکه از اتاق بیرون رفت نفس راحتی کشید و دستشو روی قلبش گذاشت.. اون پسر واقعا داشت دیوونش میکرد.. دیگه کاملا مطمئن بود که احساسش به این پسر عادی نیست.

به سمت کاناپه ی روبروی تلویزیون رفت و خودشو روش انداخت.. دستشو زیر سرش گذاشت و به سقف خیره موند.. نمیدونست باید با هونگ بین چیکار کنه .. این احساس براش ناآشنا بود.. تا حالا هیچکس تو زندگیش براش مهم نبوده ولی الان یکی پیداش شده بود.. کسی که هر لحظه دلتنگش میشد، میخواست ببینش و هراتفاقی که براش میافتاد نگرانش میشد.

درحالی که تو فکراش فرو رفته بود صدای فریادی تو خونه پیچید. تک وون با نگرانی از جاش پرید و به سمت اتاقی که هونگ بین توش خوابیده بود دوید.. تا چراغ رو روشن کرد با عجله به طرف هونگ بین رفت.. هونگ بین همینطور نفس نفس میزد و کاملا گیج شده بود.. تک وون به صورت عرق کرده ی هونگ بین نگاه کرد و گفت : چی شده؟؟ خواب بد دیدی؟

هونگ بین کم کم به خودش اومد و به تک وون که نگرانی تو چشماش کاملا دیده میشد نگاه کرد.. تک وون لبه ی تخت نشست و گفت : صدامو میشنوی ؟

هونگ بین با صدای لرزون گفت : میشنوم.. حالم خوبه.. فکر کنم فقط یه کابوس بود.. یا اینکه..

تک وون : یا اینکه چی؟

هونگ بین : شاید خاطرات گذشتم رو داشتم به یاد میاوردم..

تک وون : منظورت چیه؟

هونگ بین هنوز گیج بود و هیچی نمیفهمید.. اینکه اون چیزایی که تو خواب دیده بود چی بودن.. به هرحال که خیلی وحشتناک بود.. با به یاد اوردن صحنه های خوابش لباس تک وون رو چنگ زد .. تک وون متوجه شد بدن هونگ بین داره میلرزه و گفت : آروم باش.. چیزی نیست.. همش یه خواب بود..

و به آرومی دستشو دور هونگ بین کشید.. میخواست حداقل سعی کنه آرومش کنه ولی تو حرکاتش تردیدی بود.. هونگ بین سرش رو تو سینه ی تک وون فشرد و چشماشو بست.. سعی کرد همه چیزو از ذهنش بیرون کنه.. بعد از اینکه یکم آروم تر شد گفت : راستش.. من وقتی 10 سالم بود یه حادثه ای برام اتفاق افتاد..

تک وون : چه حادثه ای؟

هونگ بین : خودم هم دقیقا نمیدونم.. هیچ خاطره ای از اون حادثه یا قبلش رو نمیتونم به یاد بیارم.. بهم گفتن چند نفر مامان و بابام رو کشتن و فقط من زنده موندم..

تک وون شکه شد ولی چیزی نگفت.. هونگ بین لبخند تلخی زد و گفت : گفتن مثل یه معجزه بوده که زنده موندم.. ولی آخه چرا ؟ ترجیح میدادم مرده باشم و اینجوری تنها زندگی نکنم..

تک وون یه لحظه از فکر اینکه هونگ بین اینجا پیشش نباشه لرزید.. چطور داشت همچین حرفی میزد؟

یکدفعه هونگ بین گفت : قلبت..

تک وون : قلبم چی؟

هونگ بین : چرا اینقدر تند میزنه؟

تک وون هول شد و سریع هونگ بین رو از خودش جدا کرد : خب به خاطر اینه که خیلی نزدیک بهم نشستی..  

هونگ بین لبخندی زد.. نمیدونست چرا اینقدر کنار تک وون احساس آرامش میکنه.. اولین نفری بود که تونسته بود این حرفا رو بهش بزنه.. به تک وون نزدیکتر شد و تو چشماش نگاه کرد.. تک وون با لکنت گفت : نز..نزدیک تر نیا!!

 


مرتبط با:
چهارشنبه 26 فروردین 1394ساعت : 09:12 ق.ظ| نویسنده : Yaseman
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
aramdokht یکشنبه 30 فروردین 1394 06:26 ب.ظ
این ادرسه ک تو نظر پایینی گذاشتم ادرس وبه!
پاسخ داد:
آهان دیدمش مرسی
Aramdokht پنجشنبه 27 فروردین 1394 04:16 ب.ظ
گلم نظرم رو اشتباهی تو قسمت 9 گذاشتم!
ادرس اون وبی هم ک توضیح دادم!

پاسخ داد:
خب آدرس وب روکه ندادی
پرنیان پنجشنبه 27 فروردین 1394 03:23 ب.ظ
من فقط منتظرم فردا شه بفهمم قضیه ی هونگی چیه
راستی کن چی شد دلمون تنگ شد واسش
پاسخ داد:
کن هم میاد
shokofeh پنجشنبه 27 فروردین 1394 05:05 ق.ظ
اصلا من چی دارم که بگم نه به من بگو چی بگم؟ عالی بود فقط مراقب باش که هونگبین رو مثل داستان یاسی به کشتن ندی من سکته کنم
پاسخ داد:
باشه حواسم بهش هست
Mehrta پنجشنبه 27 فروردین 1394 04:03 ق.ظ
عالییییییی بود. سر هیجانش قطع کردی؟
پاسخ داد:
تنکس
مریم جین چهارشنبه 26 فروردین 1394 11:28 ب.ظ
خوب بود....من قسمت اخر خیلی دوست داشتم.اماایی کاش اونجا که تورستران بودن وفضایی که قدم میزدنوهم توصیف میکردی.
پاسخ داد:
آره خودم هم احساس کردم باید بیشتر توصیف میکردم ولی حوصله نداشتم
vixx girl چهارشنبه 26 فروردین 1394 09:13 ب.ظ
ghalbe manam tond mizane sedasho mishnavi????? age begi na koshtamet ali booood merccccccc
پاسخ داد:

خواهش
yaseman چهارشنبه 26 فروردین 1394 08:34 ب.ظ
خب خب خب ...عاقا عاااااااالی بود...
یعنی تهش عشق بود..کلی حال کردم باهاش...لئومممم گفت نزدیک تر نیاااا...جیغغغغغغغغغ...خب خوشم اومد...دلم میخواد....
دیگه اینکه خوبه شخصیت بینی داره بهتر میشه ، رو به مرد بودن ببرس..ایول ...
و اینکه اون جا که لئو روی کاناپه خودش رو انداخت عالی بود...خوب توصیف کردی...من بودم نمیتونستم این صحنه رو درست بیان کنم..
اومممم...دیگه همین بود دیگه نه؟؟؟
من از قسمت 8 تا 11 رو امروز خوندم...میخواستم یکم زیاد شه که به لطف تو نشد...
موهای استارلایت ها رو سفید کردی بس که دیر میذاریدیگه یه روز در میونت نشه یه ماه در میونااااااا....
مرسی عزیزمممم...عاشقتمممممممم....
پاسخ داد:
مرسییییییی
خسته نباشی ااا خب نتونستم بذارم..
فدات
newsha چهارشنبه 26 فروردین 1394 06:35 ب.ظ
خیییییییییییلی عالیههههههههههه
بیچاره هونگبین
پاسخ داد:
atefeh چهارشنبه 26 فروردین 1394 06:28 ب.ظ
وااااااااااااااااای عااااااااااالی بود.قلبم داره میزنه بیرون.خیلی قشنگ نوشته بودی.
بیچاره هونگبین,چراهمیشه انقدمظلمه,خب من دلم میگیره,دلم میسوزه گریه میکنم,...
واقعافوق العاده بود.
مشتاقانه منتظرادامش هستم.
ممنون بابت زحمتت.
پاسخ داد:

آره بینی خیلی مظلومه

مرسیییی عزیزم نظر لطفته
کوثر چهارشنبه 26 فروردین 1394 06:04 ب.ظ
عاشق دسپاچه شدنای لعوام خیلی خوب توصیفش میکنی
د
پاسخ داد:
حنانه چهارشنبه 26 فروردین 1394 05:55 ب.ظ
الهی بگردم هونگبینی چه گذشته ی بدی داشته
پاسخ داد:
هعی
تارا چهارشنبه 26 فروردین 1394 05:54 ب.ظ
واااای زهره عالی بود نمیدونم چی بگم اصن
پاسخ داد:
مرسیییی عزیزم
kimia چهارشنبه 26 فروردین 1394 05:25 ب.ظ
وااااااااااااااااااااای خیلییییییییییی خووووووب بوووودددد ، حالا من چطوری تا پس فردا صبر کنمممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آخخخخخخخ همیشه هم همینطوری هیجانی تمومش میکنی ینییییی قشنگ الان پاهام میلرزهههههههه ، آقاااااا دیگهههههههه میخوام بازم
پاسخ داد:
خخخخخخخ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
تاسیس فنکلاب:13.12.29
ایجاد کننده ی کلاب : Zobaek
مدیر اصلی کلاب و مترجم : Yaseman
مدیر وب سایت : Yaseman
موضوعات
آرشیو مطالب
نویسندگان
برچسب ها
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :