تبلیغات
VIXX Iranian Fanclub - Goodbye Ep12
ST☆RLIGHT For Ever
[ ]
 
 
Goodbye Ep12
نظرات
قسمت 12.


هونگ بین از حرکت ایستاد.. تک وون سریع بلند شد و گفت : خوب بخوابی! و از اتاق بیرون رفت..

هونگ بین با ناامیدی به رفتن تک وون نگاه کرد.. بعد از چند دقیقه که همینطور به در خیره مونده بود روی تخت دراز کشید و سعی کرد به خوابی که دیده بود فکر نکنه.

....................................

صبح روز بعد هاکیون با ظرف غذایی که تو دستش بود وارد شرکتی که پدرش توش کار میکرد شد.. به سمت آسانسور رفت و دکمه شو زد.. بعد از چند ثانیه آسانسور رسید و هاکیون میخواست سوار شه که یکدفه با دیدن وون شیک بین افرادی که توی آسانسوربودن خشکش زد.. وون شیک هم داشت از آسانسور پیاده میشد که با دیدن هاکیون سرجاش میخکوب شد و قلبش شروع به تند زدن کرد. چند روز از آخرین باری که دیده بودش میگذشت و از اینکه تونسته بود اینجا ببینش خوشحال بود.. هاکیون به محض اینکه متوجه نگاه وون شیک شد روشو برگردوند و با بی اعتنایی وارد آسانسور شد و تا وقتی که در آسانسور بسته شد سعی کرد به وون شیک توجهی نکنه با اینکه تمام مدت میتونست سنگینی نگاهشو روی خودش احساس کنه.. به محض بسته شدن در نفس راحتی کشید و دکمه ی طبقه ی 5 رو فشار داد.. خیلی وقت بود که به پدرش سر نزده بود.. اونا جدا از هم زندگی میکردن و هاکیون هم به خاطر اینکه وون شیک رو نبینه کمتر به دیدن پدرش میومد..

با قدم های بلند به سمت اتاق کارش رفت و وقتی رسید متوجه شد در بازه.. خواست وارد اتاق شه که صداهایی شنید.. صدای پدرش بود و به نظر میرسید داره با تلفن حرف میزنه..

-: گفتید اسمش چی بود؟... لی هونگ بین ؟!.... بله قربان فهمیدم........ اگه چیزی دستگیرم شد بهتون خبر میدم...

هاکیون از رفتن به داخل پشیمون شد و پشت در ایستاد.. گیج شده بود.. پدرش با هونگ بین چه رابطه ای داشت ؟ اونی که پدرش باهاش حرف میزد کی بود و با هونگ بین چیکار داشت؟!! اصلا نمیتونست حدسی بزنه..

همون موقع در کامل باز شد و پدرش اومد بیرون : اوه .. هاکیون؟! اینجا چیکار میکنی؟

هاکیون به خودش اومد و رو به پدرش لبخندی زد : فقط اومده بودم ببینمتون! و اینکه براتون غذا اوردم..

و ظرف غذا رو جلوش گرفت..

پدرش هم لبخندی زد و گفت : ممنون که تا اینجا اومدی ولی الان کار دارم باید برم ..

هاکیون : پس غذا رو بذارم توی اتاقتون؟

: من تا فردا برنمیگردم شرکت..

هاکیون لباشو آویزون کرد و گفت : ولی..

که پدرش دستشو روی شونه ش گذاشت و گفت : بذار واسه یه روز دیگه.. من که قرار نیست جایی برم

هاکیون : مشکلی نیست .. میدونم سرتون شلوغه

: ممنون که درک میکنی!

و بعد از گفتن این حرف اونجا رو ترک کرد.. هاکیون با ناامیدی به ظرف غذای توی دستش نگاه کرد و زیر لب گفت : یعنی باید بندازمش دور ؟

به سمت سطل آشغال توی راهرو رفت و خواست ظرف غذا رو توی سطل بندازه که یکدفعه صدایی متوقفش کرد..

-: یااا داری چیکار میکنی؟

هاکیون روشو برگردوند و با دیدن وون شیک پوزخندی زد و گفت : نباید برات مهم باشه که من چیکار میکنم..

وو شیک از جواب هاکیون ناامید شد و برای اینکه شخصیت خودشو حفظ کنه گفت : برام مهم نیست که تو داری چیکار میکنی.. فقط اون برام مهمه!

و به ظرف غذای تو دست هاکیون اشاره کرد.. هاکیون لبخندی از روی تمسخر زد و گفت : فکر کنم اونقدر پول داشته باشی که دورانداختن یه همچین چیزی برات بی ارزش باشه..

وون شیک منظور هاکیون رو فهمید و با عصبانیت گفت : مجبوری اینجوری رفتار کنی؟

هاکیون : چجوری؟ من فقط حقیقت رو گفتم.. مگه پول و قدرتت از همه چیز برات مهم تر نیست؟

وون شیک با درموندگی به هاکیون نگاه کرد و گفت : چرا همچین فکری درباره ی من میکنی؟

و ظرف غذا رو از هاکیون گرفت: میخواستی بندازیش دور دیگه ؟! اگه اشکال نداره من برش میدارم..

و بدون اینکه به هاکیون اجازه ی حرف زدن بده اونجا رو ترک کرد..

پایان فلش بک

هونگ بین سعی کرد جلوی اشکاشو بگیره ولی ناخداگاه پایین میریختن و طولی نکشید که تمام صورتش رو پر کردن.. یکدفعه با شنیدن صدای باز شدن در اشکاشو پاک کرد خودشو به خواب زد.. میتونست صدای قدم های کسی رو که به سمت تختش میاد رو بشنوه.. نفسش تو سینش حبس شد.. که یکدفعه صدای زنگ در تو خونه پیچید و اون فرد از اتاق بیرون رفت.. هونگ بین نفس راحتی کشید.. البته اتاق به اندازه ی کافی تاریک بود که کسی نمیتونست اشکاشو ببینه.. احساس میکرد اون شب هیچ وقت به پایان نمیرسه.. همون موقع صدای کسی نظرش رو جلب کرد و زیر لب گفت : جه هوان؟!

-: باید زودتر بهم خبر میدادین که هونگ بین مرخص شده.. داشتم از نگرانی میمردم.

-: آخه قرار نبود به این زودی مرخص شه..

هونگ بین اون فرد رو هم شناخت... صداش که شبیه وون شیک بود.. پس به نظر میرسید اونجا هم خونه ی وون شیک باشه.. هونگ بین همه چیزو متوجه شد.. پس وون شیک اونو از بیمارستان اورده بود اینجا.

ولی براش مهم نبود.. هیچی براش اهمیت نداشت.. اینکه از این به بعد قراره کجا بمونه چجوری زندگی کنه و با کی باشه..

همون موقع کسی چراغ اتاق رو روشن کرد.. هونگ بین پشتش به در بود و نفهمید کی اومده داخل.. وون شیک : میدونم بیداری..

هونگ بین چیزی نگفت.. وون شیک : نمیخوای حرف بزنی؟

همون موقع جه هوان هم اومد داخل و بالای سر هونگ بین ایستاد : هونگ بینا!!

هونگ بین روشو برگردوند و با نگاه سردش به جه هوان نگاه کرد و گفت : الان حوصله ی حرف زدن ندارم..

جه هوان اشک تو چشماش جمع شد و گفت : ببین چه بلایی سر خودت اوردی..اون ارزششو نداره که اینجور خودتو به خاطرش نابود کنی.. بلند شو

هونگ بین اخم کرد و گفت : گفتم میخوام تنها باشم..

جه هوان : بیا بریم خونه ی ما.. اونجا استراحت کن.

هونگ بین : یاا.. خودت هم میدونی مادرت از من خوشش نمیاد..

جه هوان : من باهاش صحبت میکنم..

هونگ بین : ولی من نمیخوام دوباره وارد زندگیتون شم.. اون حتی به خاطر اینکه تو رو از من دور کنه فرستادت آمریکا..

جه هوان دیگه نمیدونست چی بگه و با درموندگی سرش رو پایین انداخت : باشه پس.. مواظب خودت باش.. دوباره بهت سر میزنم...


مرتبط با:
جمعه 28 فروردین 1394ساعت : 08:24 ق.ظ| نویسنده : Yaseman
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
یکشنبه 30 فروردین 1394 07:34 ق.ظ
همیشه هونگبین بیچارس تو داستانا دلم سوخت واسه بچم
پاسخ داد:
فاطمه یکشنبه 30 فروردین 1394 07:33 ق.ظ
از این به بعد بابای ان باید هونگیو دنبال کنه ای بابا ان چقد ناراحت میشه
پاسخ داد:
تارا شنبه 29 فروردین 1394 07:53 ب.ظ
هونگبین چرا واسه لعو خودکشى کردى
نکنه کنم عاشق هونگبین بوده؟؟؟؟
پاسخ داد:
شاید معلوم میشه
کوثر جمعه 28 فروردین 1394 08:19 ب.ظ
اخجون بلاخره داره معلوم میشه کنو هونگبین چیه قضیشون
پاسخ داد:
مهسا جمعه 28 فروردین 1394 07:34 ب.ظ
مرسی مرسی کلی عشقی
پاسخ داد:
newsha جمعه 28 فروردین 1394 06:37 ب.ظ
آخه چرا جایی که آدم اینطوری محو داستان شده تمومش میکنی؟
طبق معمول ...عااااااااالی بود... دیگه خودمم داره حالم بد میشه ازبس تو نظرات اینو گفتم
پاسخ داد:

فدات همین که نظر میذادی کلی خوشحالم میکنه
yaseman جمعه 28 فروردین 1394 06:29 ب.ظ
واوو....پایااان فلش بک...دمت گمر عاقا...

اول اون قسمت که ان رفت پیش باباش...اگه باباش پولداره و شرکت داره ان دقیقا توی کافه چه غلطی میکنه؟؟؟
ما هم مثل ان نمیتونیم حدس بزنیم باباش با بینی چیکار داشت ولی تو به نفعته که بدونی و اوضاع نقشه ب نشه
واییییییییییی...رابطه کن...میبینم بالاخره به نتیجه رسیدی...مامان بدبخت کن به خاطر تو مجبوره از بینی بدش بیاد
شخصیت راوی شدیدا شبیه بکهوئه و شخصیت ان تقریبا شبیه مینی ــه...حواست هست عایای یا نه؟؟؟
دیگه اینکه مرسی که به موقع گذاشتی...
من و حدیث هم اتاقیم هر وقت بذاری میایم با هم میخونیم
پاسخ داد:

میدونمم... کجاش شبیه اونه... فکر کنم تو بیشتر از من داستان مهسا میخونی
حدیث هم میخونه ؟ بابا دمش گرم
kimia جمعه 28 فروردین 1394 06:21 ب.ظ
الهییییی بگردمممممم ، خیلی دوس دارم این داستانوووو ، اونجاش که ان میرفت تو آسانسور عااااااالیییییی بووود عاااالی ، اصن انقد الاااان درگیرم که موضوع چیه کهدام میمیرم ، راوی و ان چه شونه ؟جه هوان و هونگی؟هونگی و خودش :-)؟؟؟اصننن داغونممم الااان ، الهی بگردم بچم کن خارجیم که هست اینجا:-):-) ، وااااای اینجا ان و خیلی دوس دارم اصن بدونه اینکه بدونم موضوع چیه احساس ناراحتیانه و مظلومانه ای دارم نسبت بهش ، نااااازییییی ، وااای میخوااام بااازم میخواااام
پاسخ داد:
فدات عزیزم مشخص میشه همه چی :))
سارا جمعه 28 فروردین 1394 05:31 ب.ظ
زیادد کوتاه نبود عایا
پاسخ داد:
ببخشید دیگه بیشتر از این نتونستم بنویسم
yasna جمعه 28 فروردین 1394 05:30 ب.ظ
kheili kam bood
پاسخ داد:
عاطفه جمعه 28 فروردین 1394 05:07 ب.ظ
واااااای عالی بود مثه همیشه.مررررررررسی.
عاشق قسمتهایی هم که هاکیون توشه.
منتظرادامش هستم بازم ممنون.
پاسخ داد:

خواهش
mohaddese جمعه 28 فروردین 1394 05:07 ب.ظ
ه...ى بیچاره هونگبین
اخه چرا باید اینقدر بدبخت باشهههه
گریه ام گرفت...
چرا تو داستانا هونگبینو یا میکشن یا بدبختش میکنن؟؟؟؟
پاسخ داد:

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
تاسیس فنکلاب:13.12.29
ایجاد کننده ی کلاب : Zobaek
مدیر اصلی کلاب و مترجم : Yaseman
مدیر وب سایت : Yaseman
موضوعات
آرشیو مطالب
نویسندگان
برچسب ها
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :