تبلیغات
VIXX Iranian Fanclub - Goodbye Ep16
ST☆RLIGHT For Ever
[ ]
 
 
Goodbye Ep16
نظرات
قسمت 16.


هونگ بین درحالی که به هیوک نگاه میکرد به آرومی لبه ی تخت نشست.. یکدفعه یادش به اولین ملاقاتش با هیوک افتاد و ناخداگاه خندش گرفت.. همون موقع هیوک چشماشو باز کرد و متوجه نگاه خیره ی هونگ بین روی خودش شد.. هونگ بین هول شد و سریع از روی تخت بلند شد.. هیوک : تو.. داشتی میخندیدی؟

هونگ بین درحالی که سعی داشت نگاهشو از هیوک بدزده گفت : اوه.. فقط یاد چیزی افتادم..

هیوک که دیگه کاملا خوابش پریده بود از روی تخت بلند شد و درحالی که به سمت کمدش میرفت گفت : عجیبه.. یعنی چه خاطره ای بوده که تو این وضعیت باعث شده تو بخندی ؟

بعد آهی کشید و گفت : به کسی که تو اون خاطره بوده واقعا حسودیم میشه..

هونگ بین هم یه لحظه از خودش تعجب کرد.. دقیقا یادش نمیومد آرین باری که لبخند زده بود کی بود.. یعنی ممکن بود؟ ممکن بود هیوک باعث بشه اون خاطرات بد رو فراموش کنه؟!

همون موقع هیوک شروع به عوض کردن لباساش کرد.. تا تی شرتش رو دراورد هونگ بین داد زد : یااا!!

هیوک خیلی خونسرد : چیه؟

هونگ بین روشو برگردوند و پشت به هیوک ایستاد.. : ما اونقدرا هم صمیمی نیستیم که..

هیوک یکدفعه حرفشو قطع کرد و گفت : به حال تو چه فرقی میکنه؟ به هر حال که تو به من احساسی پیدا نمیکنی..

و با ناراحتی سرشو پایین انداخت.. ولی سریع خودشو جمع کرد و یه پلیور مشکی از توی کمد دراورد و تنش کرد.. هونگ بین به آرومی روشو برگردوند و با ناراحتی به هیوک نگاه کرد .. برای اولین بار برای اینکه نمیتونست قلبشو قبول کنه ناراحت بود. تازه فهمیده بود هیوک اونقدرا هم آدم بدی نیست. با اینکه بعضی وقتا بچگانه رفتار میکرد...

یکدفعه هیوک گفت : اون نگاه چه معنی ای میده؟ الان دلت به حال من میسوزه؟!

هونگ بین فقط با تعجب به هیوک نگاه کرد و چندبار پلک زد. هیوک نیشخندی زد و گفت : من به دلسوزیت نیاز ندارم و همینطور خودم با احساساتم کنار میام!

و بعد از اینکه در کمدش رو بست از اتاق بیرون رفت.. هونگ بین هم سعی کرد به حرف هیوک توجهی نکنه و از اتاق بیرون رفت.. بعد از اینکه لباس کارش رو پوشید شروع به کار کرد.. چند ماه از آخرین باری که به اینجا اومده بود میگذشت... یه جورایی دلش برای اینجا و آدماش تنگ شده بود.

بعد از چند ساعت که شروع به کار کرده بود هاکیون به سمتش اومد و گفت : یکم استراحت کن! چند ساعته داری پشت سر هم کار میکنی..

هونگ بین : نمیخواد.. من مشکلی ندارم.

هاکیون : پس بذار منم کمکت کنم.

و کنار هونگ بین ایستاد و قهوه هایی که هونگ بین ریخته بود رو یکی یکی توی جعبه ای چید.

هونگ بین : این همه قهوه رو کی سفارش داده؟

هاکیون آب دهنشو قورت داد و با تردید گفت : کسی که اینا رو سفارش داده ..

ولی یکدفعه حرفشو خورد و گفت : اگه ندونی بهتره..

هونگ بین : منظورت چیه؟

هاکیون از اینکه حرفشو پیش کشیده بود پشیمون شد و گفت : هیچی!! فراموشش کن..

هونگ  بین : مگه کی اینا رو سفارش داده ؟

هاکیون از سر ناچار گفت : میتونی خودت بری ببینی! من اینا رو آماده میکنم..

هونگ بین دست از کارش کشید و از اونجا بیرون رفت .. اطراف کافه رو نگاه کرد که یکدفعه با دیدن مین آه و تک وون پشت یکی از میز های کافه سر جاش میخکوب شد تازه داشت یکم فراموشش میکرد.. ولی دوباره اونو دیده بودم..اونم همراه مین آه.. همون موقع تک وون هم چشمش به هونگ بین افتاد.. هونگ بین با اینکه متوجه ی نگاه تک وون شد نیتونست نگاهش رو از روش برداره.. با اینکه اون نگاه سرد تک وون داشت آزارش میداد و باعث میشد قلبش درد بگیره ولی نمیتونست از نگاه کردن بهش دست بکشه. انگار سال ها از آخرین باری که دیده بودش میگذشت و انقدر دلش براش تنگ شده بود که فکر میکرد داره دیوونه میشه..

ولی تک وون فقط به سردی روشو برگردوند و به مین آه که همینطور داشت پشت سر هم حرف میزد لبخندی زد.. هونگ بین فقط احساس کرد هر لحظه ممکنه قلبش از شدت درد بایسته.. در حالی که به سختی جلوی اشکاشو گرفته بود برگشت و پشت به میز اون دوتا ایستاد.. همون موقع هیوک که داشت از کافه خارج میشد متوجه ی هونگ بین شد و سرجاش ایستاد. با دیدن تک وون و مین آه که منتظر سفارششون بودن همه چیزو فهمید و با عصبانیت به سمت هونگ بین رفت.. هونگ بین با دیدن هیوک سرش رو پایین انداخت.. هیوک کمی خم شد و تو گوش هونگ بین گفت : الان کاملا مثل احمقها به نظر میرسی.. میخوای همینطور اینجا بایستی؟

هونگ بین با صدای آرومی گفت : چه کار دیگه ای از دستم بر میاد.. هیوک دستای هونگ بین رو گرفت.. هونگ بین : چیکار میکنی؟

و خواست دستشو از دست هیوک جدا کنه که هیوک دستشو محکم تر گرفت و گفت : دارم کمکت میکنم پابو!

هونگ بین با تعجب به هیوک زل زد و گفت : چجوری کمکم میکنی؟

هیوک پوزخندی زد و گفت : الان قیافه ی تک وون واقعا دیدنی شده!!

هونگ خواست روشو برگردونه که هیوک یکدفعه گفت : برنگرد!!  و هونگ بین رو دنبال خودش کشید و از کافه باهم بیرون رفتن..

تک وون درحالی که مشتاشو به هم میفشرد و به در خیره شده بود سعی کرد نفس عمیقی بکشه.. مین آه روشو برگردوند و به در نگاه کرد ولی کسی اونجا نبود .. : به کجا نگاه میکنی؟

تک وون با صدای مین آه به خودش اومد و گفت : فکر کنم سفارشت آماده شده.. برو بگیرش که من عجله دارم..

مین آه : تو هم باید باهام بیای!!   و بلند شد و دستای تک وون رو گرفت و به سختی بلندش کرد و باهم به سمت صندوق رفتن.. هاکیون به اطراف کافه نگاه کرد ولی هونگ بین رو ندید.. موهاشو به هم ریخت و با عصبانیت به مین آه و تک وون که داشتن به سمتش میومدن نگاه کرد.. مین آه جعبه های قهوه رو از دست هاکیون گرفت.. تک وون فقط درحالی که دستاش تو جیبش بود به اطراف کافه نگاه میکرد. مین آه به سختی همه ی جعبه های قهوه رو تو دستاش نگه داشت و چپ چپ به تک وون نگاه کرد.. هاکیون هم به تک وون بد نگاه کرد و رو به مین آه گفت : بذارید کمکتون کنم!

و چندتا از جعبه ها رو گرفت و تا ماشین براشون برد.. و خواست به کافه برگرده که مین آه گفت : صبر کن! و یه قهوه دراورد و به هاکیون داد : این به مناسبت عروسیمونه! تو هم یکیشو بگیر!

هاکیون قهوه رو گرفت  و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه رفت...


شنبه 5 اردیبهشت 1394ساعت : 11:01 ق.ظ| نویسنده : Yaseman
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 07:03 ب.ظ
مرررررررسی
پاسخ داد:
yaseman یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 06:53 ب.ظ
هعی...مرسی...
پاسخ داد:
خواهش
mohaddese یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 05:39 ب.ظ
مثل همیشه عالى بود!
پاسخ داد:
فدات
kimia یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 10:59 ق.ظ
واااای آخیییی نازییی هیوکیییی ... ولی به همین سرعت هونگبین از هیوک داره خوشش میاد؟؟؟!!!!!...الهی بگردم لعو خیلیییییی گنا دارههه ، راستی راوی کو پس؟؟؟ناوی چیشد؟وااای خیلی دوس دارم این داستانو منتظر بقیشمممم
پاسخ داد:
خوشش که نیومده.. فقط فکر میکنه اونقدرا هم پسر بدی نیست
اونا هم میان
تارا یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 05:01 ق.ظ
الهی من قربون هیوک کوشولومون بشم ناااازی
پاسخ داد:
soori شنبه 5 اردیبهشت 1394 09:59 ب.ظ
ایشششششش اخی لئوممممم
یااااااا این دخیه چی میگه
مرسی اجی
پاسخ داد:
newsha شنبه 5 اردیبهشت 1394 09:24 ب.ظ
لئووووووو بیچارههمه چی رو تو خودش میریزه
ولی آخه چرا اونطوری به بینی نگاه میکنه دلشو میشکنه
حالا ازبین اینهمه کافه پاشدن اومدن اونجا
ولی هیوکبین اینجا عالییییههههدستت درد نکنه کوماوا
پاسخ داد:
خواهش میکنم عزیزم
مریم جین شنبه 5 اردیبهشت 1394 08:53 ب.ظ
اخیششش راحت شدم پ دیگه تک وون اعصبانی شد حقشه هانگبینمو ایت میکرد:))
اهوم دستت درد نکنه فکر کنم نفر اولم خخخخ
پاسخ داد:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
تاسیس فنکلاب:13.12.29
ایجاد کننده ی کلاب : Zobaek
مدیر اصلی کلاب و مترجم : Yaseman
مدیر وب سایت : Yaseman
موضوعات
آرشیو مطالب
نویسندگان
برچسب ها
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :