تبلیغات
VIXX Iranian Fanclub - Goodbye Ep17
ST☆RLIGHT For Ever
[ ]
 
 
Goodbye Ep17
نظرات
قسمت 17.


هونگ بین و هیوک باهم تو ماشین بودن.. هونگ بین : فکر کنم تا حالا رفته باشن دیگه.

هیوک جوابی نداد.. فقط  داشت به جلوش نگاه میکرد و حواسش به رانندگی بود.. هونگ بین دوباره حرفشو تکرار کرد : گفتم دیگه میتونیم برگردیم.. تا حالا دیگه حتما رفتن.

هیوک : لازم نیست برگردیم!

هونگ بین : چی؟ منظورت چیه؟

هیوک : اونا حتما دوباره میان.. میتونی هرروز اون دوتا رو باهم ببینی؟

هونگ بین لبشو گزید و با تردید گفت : میتونم.. یعنی اینکه.. باید عادت کنم. تک وون هم که دیگه من براش مهم نیستم.. پس میتونیم هرروز همدیگه رو ببینیم و وانمود کنیم همدیگه رو نمیشناسیم..

هیوک پوزخندی زد.. مطمئن بود همش این نیست.  از اون نگاه همه چیزو میتونست بفهمه.. اینکه تک وون هونگ بین رو فراموش نکرده. ولی ترجیح میداد هونگ بین چیزی نفهمه .. اینجوری شانس خودش هم بیشتر بود

یکدفعه با صدای هونگ بین به خودش اومد .: نگفتی داریم کجا میریم.   هیوک : خونه ی من!!

هونگ بین چشماش گرد شد و گفت : کجا؟؟؟

هیوک : باید استراحت کنی.. لازم نیست یه چند وقت بیای سر کار.

هونگ بین : نمیتونم فقط تو خونه بمونم..

هیوک : کار هم نمیتونی بکنی!! وضعیت جسمیت اصلا خوب نیست.

هونگ بین کمی فکر کرد و گفت : خانوادت چی ؟ خونه نیستن؟

هیوک : برای چند ماه رفتن آمریکا !! هونگ بین : منظورت اینه که من قراره با تو تو خونت تنها بمونم؟

هیوک : چیه؟ خوشت نمیاد؟

هونگ بین صورتش تو هم رفت و گفت : نه.. فقط اینکه... فکر میکنم اینجوری حالم بدتر بشه..

هیوک آهی کشید و گفت :  من به اون بدی هم که فکر میکنی نیستم..

هونگ بین چیزی نگفت.. براش مهم نبود که کجا و با کی قراره زندگی کنه. توی اون لحظه فقط داشت به تک وون و مین آه فکر میکرد. تو کافه.. تک وون به نظر خوشحال میومد . داشت میخندید.. ولی با یه کس دیگه.. دوست داشت کسی که الان کنارش بود خودش باشه .. میخواست مثل همیشه فقط با خودش بخنده ولی دیگه اون دوران تموم شده بود و مثل اینکه تنها کسی که این وسط تنها مونده بود و غمگین بود خودش بود...

طولی نکشید که رسیدن .. هیوک ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد و باهم از ماشین پیاده شدن.

هونگ بین  پشت سر هیوک حرکت کرد و باهاش سوار آسانسور شد.. یکدفعه هیوک سکوت رو شکست : باید ازم ممنون باشی! به لطف من قراره تو معروف ترین برج سئول زندگی کنی..

هونگ بین چپ چپ بهش نگاه کرد و گفت : تو باید ممنون باشی.. غیر از من فکر نمیکنم کسی قبول کنه با تو یه جا زندگی کنه..

هیوک اخم کرد و گفت : منظورت چیه؟ همه آرزوشون اینه که فقط به من نگاه کنن..

هونگ بین : باشه تو درست میگی...

هیوک عصبانی تر شد و گفت : داری مسخرم میکنی ؟

هونگ بین قیافه ی جدی ای به خودش گرفت و گفت : نه!! چرا اینطور فکر میکنی

هیوک خواست جوابشو بده که در آسانسور باز شد و هونگ بین بدون توجه به هیوک خارج شد.. هیوک نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودشو کنترل کنه.. بعد دنبال هونگ بین از آسانسور خارج شد.. وقتی در خونه رو باز کرد باهم وارد خونه شدن . هونگ بین نگاه سطحی ای به اطراف خونه انداخت که یکدفعه چشماش گرد شد و یه قدم عقب رفت.. هیوک خیلی خونسرد : این قیافه چیه دیگه

هونگ بین : مطمئنی اینجا خونه س؟! بیشتر شبیه آشغال دونیه!!!

هیوک لباشو جمع کرد و گفت : واقعا اینطور فکر میکنی؟ به نظر من که عادیه..

هونگ بین با چشمای گرد شده ش به هیوک نگاه کرد : عادی؟!!!!

هیوک سرشو تکون داد و به طرف کاناپه ی وسط خونه رفت و همه لباس ها و بالشی که روی کاناپه بود رو پایین انداخت و خودشو روی کاناپه پرت کرد..

هونگ بین یه لحظه از کارش پشیمون شد.. واقعا موندن تو این خونه حالشو بهتر میکرد؟!

همون موقع هیوک جعبه ی پیتزا یی که مشخص بود چند روز اونجا مونده رو از زیر کاناپه بیرون کشید و با کنترل تلویزیون رو روشن کرد..

هونگ بین به قدم های بلند خودشو به هیوک رسوند.. حوصله ی بحث کردن نداشت.. فقط گفت : کجا میتونم بخوابم؟

هیوک در حالی که با دهن پرش گفت : اونجا!! و به یکی از اتاق هایی که اونجا بود اشاره کرد.

هونگ بین هم بدون حرف دیگه ای به سمت اتاق رفت..

.............................

هاکیون با خستگی رمز در رو وارد کرد و وارد خونش شدکه یکدفعه با دیدن وون شیک جا خورد !

وون شیک نمیدونست از کجا شروع کنه.. بعد از مدتی که هر دوتاشون ساکت بودن وون شیک سکوتو شکست و گفت : هنوز رمز خونه ت رو تغییر ندادی..

هاکیون : هنوز یادت بود؟!

وون شیک : ممکنه تو فراموش کرده باشی ولی من نه!! این چند سال من فقط با همین خاطرات زندگی میکردم..

هاکیون با قاطئیت گفت : درسته.. کاملا فراموش کردم.. همه چیزو!!

وون شیک : ولی تو .. دوباره به من فرصت دادی!

هاکیون : ولی الان پشیمونم.. دیگه هم دوست ندارم اینجا ببینمت!

وون شیک با درموندگی به هاکیون نگاه کرد و گفت : یااا خواهش میکنم .. اینجوری نباش

هاکیون پوزخندی زد و زیر لب گفت : مشکل من نیستم.. از همون اول هم همه چیز تقصیر تو بود.. حتما همین حالا هم برات خجالت آوره که پاتو تو همچین خونه ی کوچیکی بذاری نه؟!

وون شیک با لحن غمگینی گفت : اینطور نیست ....  میدونم!!! میدونم اشتباه کردم!! چندبار دیگه لازمه بگم تا باورم کنی؟

هاکیون : لازم نیست چیزی بگی.. فقط برو!!

یکدفعه وون شیک به سمتش اومد و محکم بغلش کرد.. هاکیون جا خورد و خواست اونو از خودش جدا کنه ولی کم کم آروم شد و با به یاد اوردن خاطراتی اشکاش پایین ریختن. : میدونی به خاطر تو چقدر سختی کشیدم؟

وون شیک : میدونم.. ولی حالا میخوام جبران کنم. باور کن..

هاکیون : تو که نمیخوای بخاطر آیندت با یه دختر ازدواج کنی نه؟

وون شیک به آرومی اونو از خودش جدا کرد و گفت : الان منظورت تک وونه؟ فکر میکنی به خاطر آینده ش اینکارو کرد؟

هاکیون : چه فکر دیگه ای میتونم کنم؟

وون شیک : اون همچین آدمی نیست.. حتما یه دلیل محکم داره.

هاکیون یکدفعه چیزی یادش اومد و گفت : راستی.. تو از پرونده ی قتلی که رئیس جونگ توش دست داشته خبر نداری؟ شنیدم 10 سال پیش تو شرکت اتفاقایی افتاده بوده..

وون شیک درحالی که دستاش داشت میلرزید از هاکیون دور شد 


مرتبط با:
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394ساعت : 08:29 ق.ظ| نویسنده : Yaseman
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
std testing near me جمعه 2 تیر 1396 07:00 ب.ظ
قلب از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین در آیا نه نشستن کاملا با من پس از
برخی از زمان. جایی درون پاراگراف شما موفق به من مؤمن متاسفانه تنها برای while.

من هنوز مشکل خود را با جهش در منطق
و شما ممکن است را سادگی به پر
همه کسانی معافیت. که شما که می توانید انجام من را مطمئنا تا پایان مجذوب.
Shaghayegh پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 03:18 ب.ظ
ترانه چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 07:35 ب.ظ
هونگی عاشق هیوک شو خودتو خلاص کن پسرم
newsha چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 01:40 ب.ظ
بیچاره هونگبین مجبوره چه جایی هم باشه تا حالش مثلا بهتر بشه
ناوی...
moonlight چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 10:11 ق.ظ
عالی بود
هردفعه به جای حل سوالای قبلی فقط سوالای جدیدی بهش اضافه میشه
مریم جین سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 09:31 ب.ظ
عالی بود ولی من هیوکو بیشتر دوست دارم میدونم تک وون برای اینکه هانگبین نمیره اینکارو کرده ولی تک وون یه چیزه دیگهست...
yaseman سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 07:35 ب.ظ
عاقااااااااا.....
لئومممممممممممم....
بینیممممممممممممممم....

هنوز با هیوک راه نیومدم
ناوییییییییی
یادمه یه روزایی فکر میکردم ادما چجور میتونن ناوی رو دوست داشته باشن ،بعد الان خودم مثل خر توی عشق این کاپل گیر کردم
____________
حدیث اینجوریه :| الان اینجوری شد
soori سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 07:06 ب.ظ
عالی بود آجی ولی محدثه راست میگه جان من کسیو نکش خیلی غمنگیزناک میشهههه مرسیییییی اجی فایتینگ
زهرا سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 05:44 ب.ظ
ای وای اون پروندهه از الان استرس گرفتم
mohaddese سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 05:43 ب.ظ
خخخ
هونگبین حالا مجبوره خونه کثیف هیوک باشه!!!به هیوک میخوره اهل ریخت و پاش باشه!بیچاره هونگبین!
خوبه رابطه راوى و ان هم خوب شه!بهم خیلى میان زوج دوست داشتنین!
داستان یاسى روت تاثیر گذاشتهااا .پرونده قتل!!!!
فقط خواهشا این وسط کسیو نکش!خواستى بکشى میناه بکش.همه خوشحال میشن!
ممنوووون
kimia سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 05:42 ب.ظ
وااااو ... ینی فقط وااااو اصن نمیدونم چی بگم بخدااا ... عالی بووود عااالیییی .... "من اونقدرام که فک میکنی بد نیستم"الهی بگردممم بچممممممم ... جای راوی و ان ...فوق العااااااده بوووووود ، اشکای ان ، دستای لرون راوی ... واااااوووو اصن فوق العااااده بوووود فوق ال عا د ههههههههههههههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
تاسیس فنکلاب:13.12.29
ایجاد کننده ی کلاب : Zobaek
مدیر اصلی کلاب و مترجم : Yaseman
مدیر وب سایت : Yaseman
موضوعات
آرشیو مطالب
نویسندگان
برچسب ها
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :