تبلیغات
VIXX Iranian Fanclub - Goodbye Ep18
ST☆RLIGHT For Ever
[ ]
 
 
Goodbye Ep18
نظرات
قسمت 18.

وون شیک : فقط یه اتفاق کوچیک بود.. رئیس جونگ هم به اشتباه متهم شده بود و کمتر از یک هفته آزاد شد..

بعد از مکث کوتاهی گفت : تو از کجا دربارش فهمیدی؟

هاکیون : راستش.. رئیس جونگ به پدرم گفته بود درباره ی هونگ بین تحقیق کنه.. تو مدارکی که روی میزش بود پیداش کردم

وون شیک : آخه اونجا چیکار میکرده؟!

هاکیون : منم نفهمیدم که چه ربطی میتونه به هونگ بین داشته باشه!

وون شیک تو فکر فرو رفت و یکدفعه گفت : نکنه...

هاکیون : نکنه چی؟

وون شیک پشیمون شد و گفت : هیچی..

هاکیون : حرفتو بزن.. تو چیزی نمیدونی درسته؟؟

وون شیک با تردید گفت : نه.. چیزی نمیدونم..

هاکیون با نا امیدی آهی کشید و گفت : پس راهی نیست که بفهمم ..

وون شیک : چیزی برای فهمیدن نیست.. اون دوتا هیچ ربطی به هم ندارن..

بعد از مکث کوتاهی ادامه داد  : فکر کنم همه ی حرفامو زده باشم.. دیگه باید برم.

هاکیون لباشو جمع کرد و گفت : آره دیر وقته.

وون شیک با تردید گفت : خوب.. بخوابی..

و به سمت در رفت که یکدفعه هاکیون جلوی راهش ایستاد . وون شیک با تعجب به هاکیون نگاه کرد.. یعنی ممکن بود ازش بخواد نره و پیشش بمونه ؟ هاکیون هول شد و  فقط گفت : مواظب خودت باش.. و از سر راه وون شیک کنار رفت..

وون شیک با نا امیدی گفت : باشه.. ممنون

و سرش رو پایین انداخت و خواست بره که هاکیون نزدیکش شد و یکدفعه ل/ب هاشو روی ل//بهای وون شیک گذاشت و محکم بو//سیدش..

وون شیک اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشت .. مغزش کاملا از کار افتاده بود.. نمیتونست درست فکر کنه. اون یه خواب بود.. مطمئن بود داره یه خواب میبینه.. ولی خیلی شبیه واقعیت بود.. اگه خواب هم بود نمیخواست هیچ وقت بیدار شد... فقط میخواست زمان توی اون لحظه متوقف شه

یکدفعه هاکیون به خودش اومد و تا متوجه شد چیکار کرده خواست از وون شیک جدا شه که دستای وون شیک دور کمرش حلقه شد و اونو محکم تر به خودش چسبوند...

.................................................

بیشتر از یه ماه گذشت و تمام مدت هونگ بین خونه ی هیوک مونده بود و اونجا زندگی میکرد.. بعضی اوقات جه هوان برای دیدنش میومد و سعی میکرد حال هونگ بین رو عوض کنه ولی هونگ بین روز به روز بیشتر افسرده میشد .. زندگی کاملا براش بی معنی شده بود..

صبح زود بیدار شد و درحالی که هنوز کاملا هوشیاریشو به دست نیاورده بود بلند شد و مستقیم به سمت آشپزخونه رفت.. به محض اینکه وارد آشپزخونه شد هیوک گفت : اوه.. کی بیدار شدی؟! بشین صبحونه بخور..

هونگ بین بدون توجه به هیوک به سمت یخچال رفت و بتری آب رو از تو یخچال بیرون اورد..

هیوک : خوب خوابیدی؟

هونگ بین کمی آب خورد و با صدای بی حالی گفت : فکر میکنی خوب خوابیده باشم؟

هیوک چیزی نگفت.. میدونست چند شبه که هونگ بین نمیتونه بخوابه.

هونگ بین میخواست از آشپزخونه بره بیرون که هیوک داد زد : یااا کجا میری. صبح زود بیدار شدم که برات صبحونه درست کنم..

ولی هونگ بین بدون اینکه لحظه ای بایسته از آشپزخونه بیرون رفت. میتونست بفهمه هدف هیوک از همه ی کارهایی که براش میکنه چیه.. تمام مدت سعی میکر هونگ بین رو خوشحال کنه تا اونجا احساس راحتی کنه.. ازش ممنون بود ولی از طرف دیگه متاسف بود که نمیتونه احساسشو قبول کنه. فکر میکرد واقعا ارزش این همه خوبی رو نداره...

دوباره به اتاقش برگشت و خودشو روی تخت انداخت. اینقدر دلش برای تک وون تنگ شده بود که احساس میکرد داره دیوونه میشه. همینطور تو افکارش فرو رفته بود که یکدفعه گوشیش زنگ خورد.. بلند شد و گوشیش رو از کنار تخت برداشت.. با دیدن اسم وون شیک روی صفحه ی گوشی خواست قطعش کنه ولی پشیمون شد و جواب داد. : الو..

وون شیک : هونگ بین ؟ چرا صدات اینقدر گرفته س؟!

هونگ بین گلوشو صاف کرد و گفت : چیزی نیست.. کاری داشتی که زنگ زدی؟

وون شیک : آره.. راستش.. یه چیزی بود که منتظر بودم وقتی حالت بهتر شد بهت بگم. فکر کردم الان وقت مناسبی باشه

هونگ بین : چی رو بهم بگی؟

وون شیک : تک وون..

هونگ بین با شنیدن اسمش قلبش فشرده شد و گفت : تک وون چی؟

وون شیک : تک وون خونه شو به نام تو کرده ..

هونگ بین جا خورد .. وون شیک ادامه داد : چون میدونستم قبولش نمیکنی بهت نگفته بودم. اون دیگه داره با مین آه تو خونه ی جدیدش زندگی میکنه. احتیاجی هم به اون خونه نداره..

هونگ بین لبخند غمگینی زد با خودش گفت " حتما نمیخواسته دیگه مزاحمش بشم که خونه شو  برام گذاشته..  "

وون شیک : داری گوش میدی؟؟

هونگ بین به خودش اومد و گفت : آره میشنوم... ولی لطفا بهش بگو من احتیاجی به پولش ندارم و دیگه هم قصد ندارم مزاحمش شم.. لازم نیست نگران باشه

وون شیک : اون خونه دیگه به نام توئه.. میتونی هرکاری که میخوای باهاش بکنی.. اگه میخوای به تک وون پسش بدی هم خودت اینکا رو بکن!

هونگ بین از سر ناچاری آهی کشید و گفت : باشه.. فهمیدم ..  و گوشی رو قطع کرد..

...........................................

بعد از اتمام جلسه تک وون به اتاق کارش رفت.. اول از همه پرده رو کشید و بعد چراغ اتاق رو خاموش کرد. وقتی اتاق کاملا تاریک شد روی صندلیش نشست و سرش رو روی میز گذاشت. فکر میکرد با گذشت زمان همه چیز بهتر میشه ولی روز به روز زندگی کردن براش سخت تر میشد.. همون موقع پیامی براش رسید.. با بی حالی گوشیش رو برداشت .. مین آه بود " اوپا.. کی برمیگردی خونه؟ "

تک وون دیگه داشت حالش از همه چی به هم میخورد.. به اطراف اتاق نگاهی انداخت. کاملا تاریک بود فقط باریکه ی نوری از کنار پرده توی اتاق میتابید.. این فضا اونو یاد روزی مینداخت که پدرش برلی دیدنش اومده بود..

فلش بک

رئیس جونگ وارد اتاق تک وون شد.. متوجه شد داره با عجله آماده میشه که بره بیرون .. از قیافه و موهای شلخته ش معلوم بود چند روزه نخوابیده .. رئیس جونگ چند قدم به تک وون نزدیک شد و گفت : میخوام باهات حرف بزنم..

تک وون با نگرانی گفت : ببخشید ولی الان نمیتونم وقتو هدر بدم.. باید هرچه زودتر پیداش کنم.

و خواست از اتاق بیرون بره که رئیس جونگ دستشو گرفت و گفت : اگه بگم میدونم هونگ بین کجاست به حرفم گوش میکنی؟

تک وون با شنیدن اون حرف سر جاش میخکوب شد و متعجب به پدرش نگاه کرد.

 


مرتبط با:
جمعه 11 اردیبهشت 1394ساعت : 12:15 ب.ظ| نویسنده : Yaseman
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
newsha جمعه 11 اردیبهشت 1394 07:43 ب.ظ
کوماوا...
ای کاش هونگبین با هیوک رفتار بهتری داشته باشه
kimia جمعه 11 اردیبهشت 1394 05:41 ب.ظ
واااای خیلی قشنگ بوووود ، من ساعتای 4 ، 5 صبح خوندم اینو ینی داشتم از خواب نینردممممم ، ولی هم تا این داستانو دیدم اصن چشام باااااز ، قشنگ بیدار و هیجانی داشتم میخوندمش
ویدا جمعه 11 اردیبهشت 1394 09:35 ق.ظ
ن الان دیوونه میشم اخه ینس چ بلایی سر هونگبینو لعو اورده این اقای جونگ
shaghayegh جمعه 11 اردیبهشت 1394 08:33 ق.ظ
naviiii
moonlight جمعه 11 اردیبهشت 1394 06:48 ق.ظ
عالی بود
مریم جین جمعه 11 اردیبهشت 1394 05:55 ق.ظ
اخی هیوکی....من میخوام بدونم وون شیک جز بوسه کاری نکرده مشکوک میزنه ها:|
تک وونم من ا عشق دردنامک متنفرم.
mohaddese جمعه 11 اردیبهشت 1394 01:26 ق.ظ
عالى بود!
yaseman پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 09:12 ب.ظ
یعنی عاشق حدیثم...ده دقیقه پیش گفت زهره داستان نذاشته؟ گفتم نمیدونم الان چک میکنم.
بعد نازنین یکی از دوستامون هم توی اتاقمون بود ، داشتیم داستانتو میخوندیم و نازنین وسطش حرف میزد.پرسید عاشقانه ست؟گفتم آره گفت پس حتما به منم بده بخونم...گفتم بدرد تو نمیخوره کره ایه..گفت این که فارسی نوشته چجوری میگی کره ایه؟ برگشتم به حدیث نگاه کردم که بخندیم با هم...دیدم اصلا حواسش نیس...یعنی محو داستانت بود
خلاصه اینکه دمت گرم...خوب بود این قسمت
soori پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 08:30 ب.ظ
وایی مرسی اجی خیلی خوب بود فایتینگگگگ
از دست این بابا بدجنسااااا ایششششششششش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب
درباره ما
تاسیس فنکلاب:13.12.29
ایجاد کننده ی کلاب : Zobaek
مدیر اصلی کلاب و مترجم : Yaseman
مدیر وب سایت : Yaseman
موضوعات
آرشیو مطالب
نویسندگان
برچسب ها
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :