ST☆RLIGHT For Ever
[ ]
 
 
Goodbye Ep19
نظرات
قسمت 19.


رئیس جونگ : فکر میکردم زود تر از اینا از اون پسر خسته بشی.. ولی اینطور نشد..

تک وون با خشم به پدرش نزدیک شد و یقه ش رو تو دستاش گرفت و فریاد زد : با هونگ بین چیکار کردی؟؟؟! زود باش حرف بزن لعنتی!!!!!

رئیس جونگ لبخند نیشداری زد و گفت : مثل اینکه اون پسر برات بیشتر از یه سرگرمی مفهوم داره.. نمیتونم اجازه بدم این اتفاق بیافته..

تک وون : چرا ؟؟ چرا هنوز با هونگ بین مشکلی داری؟؟؟ فکر میکردم حداقل بعد از این یک سال تونسته باشی باهاش کنار بیای

رئیس جونگ : نه.. اینطور که فکر میکنی نبود.. هیچوقت بودن تو با اون پسر برام عادی نمیشه. فقط منتظر بودم تو باهاش به هم بزنی.. وقتی دیدم تصیمیم همچین کاری نداری خودم دست به کار شدم

تک وون عصبانیتش بیشتر شد و تو صورتش فریاد زد : چرا سعی داری زندگیمو خراب کنی؟ از بچگیم تا حالا.. چرا نمیذاری درست زندگیمو بکنم ؟ چرا؟؟؟؟

رئیس جونگ : من دارم زندگیتو خراب میکنم؟ همه ی این کارا به خاطر خودته پسره ی احمق!! تو نمیتونی با اون پسر باشی.. میتونستی بهم بگی خودم برات یه پسر خوب پیدا میکردم.. آخه چرا لی هونگ بین ؟

تک وون : مشکل هونگ بین چیه ؟ مگه چه بدی ای در حقت کرده اینجوری باهاش مخالفت میکنی..

رئیس جونگ : من پدر و مادر اونو کشتم!! پس تموم کردن کار خودش هم نمیتونه برام سخت باشه نه؟

تک وون دستاش کم کم شل شد و یقه ی پدرش رو رها کرد.. منظورش چی بود که پدر و مادر هونگ بین رو کشته..

رئیس جونگ : پدر و پسر کاملا مثل همن.. 10 سال پیش هم پدرش پاشو از حد خودش فراتر گذاشت.. کاری که نباید میکرد رو انجام داد پس باید میمرد! مثل اینکه سرنوشت پسرش هم قراره مثل خودش باشه...

تک وون نمیتونست درست نفس بکشه .. کراواتش رو شل کرد و خودش رو روی کاناپه ی پشت سرش انداخت.. این چه زندگی مزخرفی بود.. همه ی اون کابوس هایی که هونگ بین میدید.. دلیل تمامی اتفاق های وحشتناکی که تو گذشته برای هونگ بین افتاده بود ، پدر خودش بود..

هونگ بین اگه اینو میفهمید حتما از تک وون و کل خانوادش متنفر میشد همینطور که از تمام کسایی که 10 سال پیش این بلا رو سر خانوادش اوردن متنفر بود!!

رئیس جونگ : زود باش تصمیمتو بگیر.. میخوای هونگ بین هم بمیره یا باهاش به هم میزنی؟

اگه اتفاقی برای هونگ بین میافتاد مطمئنا تک وون هم میمرد.. نمیتونست اجازه بده اون صدمه ای ببینه

سریع بلند شد و رو به پدرش گفت : آدرسو بد!!

رئیس جونگ : چی شد ؟ تصمیمتو گرفتی؟

تک وون داد زد : خودم میدونم دارم چیکار میکنم.. فقط آدرسشو بده...

..........................................................

هونگ بین گوشه ی اتاق نشسته بود.. خودشو جمع کرد تا شاید کمتر سرما رو احساس کنه. نمیدونست دقیقا چندوقته که اونجاست.. اتاقی که توش بود کاملا تاریک بود و گذر روز ها رو اصلا احساس نمیکرد.. فقط میدونست زمان زیادی گذشته.. این چند روز فقط با مقدار کمی آب زنده مونده بود.. یکدفعه با شنیدن صدای باز شدن در خودشو بیشتر تو گوشه ی اتاق فشرد. قلبش محکم تو سینش میزد و سعی میکرد خودشو مخفی کنه...

مردی با چوب دستی بزگی که توی دستش بود به سمتش اومد و با لبخند شیطانی ای که روی لبش بود گفت : مثل اینکه کسی تصمیم نداره بیاد نجاتت بده.. فکر میکنی باید باهات چیکار کنم؟؟

و به هونگ بین نزدیگ شد و صورت هونگ بین رو تو دستش گرفت و زیر لب گفت : تاحالا پسری به این زیبایی ندیده بودم.. حالا با تو چیکار کنم پسر کوچولو؟!

اشکای هونگ بین به آرومی پایین ریختن.. دیگه امیدی به اومدن تک وون نداشت.. هیچ انرژی ای هم نداشت که خودش دفاع کنه.. اون مرد صورت هونگ بین رو محکم تر فشار داد و هونگ بین از درد فریاد زد..

یکدفعه کسی با لگد در رو باز کرد و به سرعت به سمت هونگ بین اومد و اون مرد رو از روی هونگ بین بلند کرد و مشت محکمی توی صورتش زد . اون مرد روی زمین پرت شد.. با عصبانیت بلند شد و خواست با چوب تو دستش به تک وون حمله کنه که گوشیش زنگ خورد.. سریع جواب داد .. : بله فهمیدم..

و نگاهی به تک وون و هونگ بین انداخت و از اتاق خارج شد.. هونگ بین هنوز نمیتونست بفهمه داره خواب میبینه یا واقعا تک وون اونجا بود .. با درموندگی به تک وون خیره شد و گفت : واقعا اومدی؟

تک وون تازه متوجه وضعیت بد هونگ بین شد و ناخداگاه اشکاش پایین ریختن.. لباسها و صورت کثیفش.. زخمای روی بدنش.. با دیدن همه ی اونا قلبش فشرده شد و سریع به سمت هونگ بین رفت و اونو تو بغل گرفت.. چطور اجازه داده بود همچین بلایی رو سر هونگ بین بیارن؟... هونگ بین هنوز بدنش از ترس میلرزید. تک وون تو گوشش زمزمه کرد : آروم باش.. من اینجام.. نمیذارم کسی بهت صدمه بزنه.

هونگ بین کم کم آروم شد و ضربان قلبش منظم شد...

پایان فلش بک

جه هوان وارد خونه ی هیوک شد.. اطراف خونه  رو نگاه کرد ولی هونگ بین رو ندید.. به اتاقش رفت.. با دیدن هونگ بین که داشت وسایلش رو جمع میکرد با تعجب گفت : داری جایی میری؟

هونگ بین : الان دیگه دلیلی برای اینجا موندن ندارم!

جه هوان : به هیوک گفتی که میخوای بری؟

هونگ بین در حالی که داشت چمدونش رو میبست به سردی گفت : هنوز نه..

جه هوان اخم کرد  و گفت : واقعا که بیرحمی.. هیوک اینهمه برات زحمت کشید حالا اینجوری داری جواب خوبیاشو میدی؟

هونگ بین تو فکر فرو رفت.. اصلا احساسات هیوک رو در نظر نگرفته بود.. با صدای آرومی گفت : بعدا باهاش حرف میزنم..

جه هوان : اصلا داری کجا میری؟ جایی برای موندن پیدا کردی؟

هونگ بین : دارم میرم خونه ی تک وون..

جه هوان چشماش گرد شد و گفت: چی؟؟ چرا میخوای برگردی به اون خونه؟

هونگ بین پوزخندی زد و گفت : باورت میشه؟ تک وون اون خونه رو به نام من زده

جه هوان با تعجب گفت: تو هم قبولش کردی؟؟!!!

هونگ بین : اولش منم نمیخواستم قبولش کنم ولی وقتی بیشتر فکر کردم دیدم چه دلیلی داره که ردش کنم.. اون که تصمیم نداره به اون خونه برگرده.. حتما الان داره به خوبی با مین آه زندگیشو میکنه..

و سرش رو با ناراحتی پایین انداخت..

جه هوان : درسته!! دلیلی نداری که قبول نکنی.. حق تو بیشتر از این حرفاست..

هونگ بین چمدونش رو از روی تخت بلند کرد و گفت : کمکم میکنی؟!

 


مرتبط با:
یکشنبه 13 اردیبهشت 1394ساعت : 09:27 ق.ظ| نویسنده : Yaseman
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Sj جمعه 25 اردیبهشت 1394 01:18 ق.ظ
وااای ازت خواش میکنم قسمت بعدو زود بذاار واییی داستانت حرف تداره عاشقش شدم :))))
soori یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 09:55 ب.ظ
ای بمیره این باباهه زندگی بچمو خراب کرد
دستت درد نکنه آجی خیلی خوب بود
مریم یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 07:04 ب.ظ
الهی لعو چقد تو فشار بوده بیشتر از هونگبین دلم واسه لعو میسوزه
آخرین مطالب
درباره ما
تاسیس فنکلاب:13.12.29
ایجاد کننده ی کلاب : Zobaek
مدیر اصلی کلاب و مترجم : Yaseman
مدیر وب سایت : Yaseman
موضوعات
آرشیو مطالب
نویسندگان
برچسب ها
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic